راغب جان راغب بمون!

یکبار یادمه توو برنامه استیج یکی از خواننده ها آهنگ سلام من به تو یار قدیمی هایده رو بازخونی میکرد، اونجا فکر کنم سندی بود که این نقد رو بهش کرد که آهنگ هایی که تقریبا به گوش همه آشناست رو بازخوانی نکنید چون اون آهنگ با همون سبک‌ و‌ سیاق خواننده ی خودش توو یاد آدم ها مونده... حالا الان دیدم راغب داره آهنگ نگو نگو نمیشه هایده رو توو کنسرتش میخونه؛ راستش این آهنگ از هایده رو من بینهایت بینهایت و بینهایت دوسش دارم، با اینکه راغب هم دوست دارم ولی اصلا حال نکردم. بابا لطفاً دست به آهنگ های بانو هایده نزنید:( یدونه از دار دنیا ما هایده رو دوست داریم اونم گند بزنید تووش!

خانوم فلانی!

حقیقتا نمی‌دونم توی ساختمون مون منو چجوری میبینن یا توو ذهنشون چی میگن! اما از این زن های فعال در گروه و ساختمانم که تازه جلسات ساختمون هم همسرم نمیره و خودم میرم و اونجام کلی نظرات و پیشنهادات میدم و صحبت میکنم. تازه همسرم نمی‌ذاره وگرنه مدیر ساختمون هم میشدم:دی میگه مسئولیت داره و زن ول کن و این حرفا. تازه توو گروه هم مدام میگه تو چیزی نگو الان مدیرت میکنن میبینن فعالی ها! ولیکن گوش نمی‌دم و میگم اینجا مال همه ست منم باید فعال باشم. البته خود همسرمم خیلی از کارهای فنی ساختمون رو صداش میکنن و می‌ره همینجوری انجام میده. ولی در زمینه جلسه و صحبت کردن ‌و اینا فعال نیست و حتی عضو گروه ساختمان هم نمیشه. دوست نداره. حالا الان سرایدارمون اومده آشغالارو ببره بهم میگه آقای فلانی( مدیر ساختمون) گفت بهتون بگم پیگیری کنید توو گروه جلسه فلان روز تشکیل بشه. خندم گرفته میگم فقط من حرف میزنم دیگه، دیگه چی بگم:/...فکر کنم یکی از ترس های همسرم مدیر ساختمون شدن منه:دی چون هربار می‌ره میاد میگه زن اگه یه کاری نکردی مدیرت کنن! 

شیرین ای!

قبلاً ها همه چیز توو خونه پختش یک سوم بیرون درمیومد؛ الان دیگه خیلی چیزها اینطوری نیست، اصلا پختش توو خونه صرف نمیکنه. یکیش شیرینیه. یکیش از نظر من مرباست. آخرین باری که توو خونه شیرینی پختم و میخواستم ببرم با خودم جایی، شیرینی قرابیه گردویی پختم. فکر کنم پارسال بود. فقط ششصد تومن گردو گرفتم. باقی وسایلشم که داشتم توو خونه و هیچی. بعد رفتم چندروز بعد قنادی دیدم همون شیرینی رو گذاشته کیلویی ۳۵۰:/... همونجا بود که با خودم به این نتیجه مهم رسیدم که شیرینی ارزش توو خونه پختن نداره و خب دیگه هم خودم یانگوم نشدم. از اونجایی که اما خب من عشق یانگوم بازی ام، امروزم چندتا شیرینی اومد به ذهنم که خیلی هوس کردم بلند بشم بپزم؛ دیدم فقط یک قلمش یعنی شیر حدود ۲۰۰ تومنه! دیگه مگه دیوونم یک کیلو میگیرم آماده میخورم دیگه:/ خلاصه الان بست نشستم اسنپ در بزنه!

 

اصل؛ خداست:)

میدونید یجوری شده اونقدر حتی به ظاهر دوستان آدم، حتی دو خط عقاید مخالفت رو نمیتونن تحمل کنند و راحت چشم ها رو می‌بندند و خشمشون رو چون دستشون به اون بالایی ها نمی‌رسه سر بقیه خالی میکنن و قضاوت میکنند که اصلا آدم دو خط از افکار و عقایدش می‌نویسه پشیمون میشه چون حوصله بحث رو نداره. از روی یه جمله ت انواع و اقسام چیزهارو بهت نسبت میدن، برای همون اصلا حوصله نوشتن این مدل پست ها رو ندارم چون حوصله بحث ندارم ولی یه چیزی رو چون زیاد میخونم و میبینم نخواستم ساده ازش رد بشم و دوست داشتم نظرم رو بگم. 

من هیچگونه ادعایی در دینداری ندارم. خودمم عابد و زاهد و مومن و مذهبی و همه اینها نمی‌دونم اصلا چون نیستم. اما به عنوان فردی که یه نماز نصفه نیمه که تا سقف اتاقشم‌ بالا نمیره! و روزه ای در حد گرسنگی کشیدن انجام میده و در جرگه ی حجاب داران و اینهاست و باقی واجبات دینی هم دست و پا شکسته بهش معتقده، یه چیزی خیلی میبینم و میشنوم که میخواستم دربارش بنویسم. اونم اینکه خیلی ها الان همه این مباحث دینی و واجبات رو گذاشتن کنار به عنوان مخالفت با ج ا. یا هرکسی که معتقد به این چیزهاست رو تایید کننده و موافق حکومت می‌دونن. خواستم بگم چه ربطی داره حقیقتا؟! چرا بین خدا و دستورات الهی با حکومت تفکیک قائل نمیشید؟! الان همه در جواب میگن چون حکومت به اسم دین سالها فلان و بهمان کرد. خب همه اینها درست. ولی چون اون اشتباه کرده و خیلی ها خواستن از دین سواستفاده کنند آیا خدا مقصره؟! دستورات الهی یعنی همون واجبات دینی دستورات خداونده. کلام خداونده. اسمشم روشه واجبات!... هرکسی که معتقد به دستورات خدا و پیغمبره به معنای تایید کننده ی رفتارهای غلط بقیه که دارن از دین سواستفاده میکنن‌ یا حکومتی که اشتباهات کرده نیست. پس فردی رو می‌بینید که معتقد به اصول دینه اینطور برداشت نکنید که موافق و تایید کننده ی تمام رفتارهای غلط بقیه ست. خود اون شخص ممکنه از همه بیشتر اعتراض داشته باشه به وضع موجود. بین مقید بودن افراد به دین الهی با موافق اشتباهات بقیه بودن تفکیک قائل باشید!... اگرم دستورات الهی و دینی و واجبات رو دوست ندارید انجام بدید اون بحثش جداست. خب دوست ندارید خودتون میدونید. ولی اگر به خاطر این گذاشتید کنار و انجام نمی‌دید چون مخالف حکومت و عملکردش هستید خواستم بگم این دوتا یکی نیستن. هرچند حکومتی بخواد سالها بگه یکیه. شما درواقع دارید دستورات خداوند رو کنار می‌گذارید نه دستورات حکومت رو. درواقع با خدا دارید در میفتید و یادتون نره اینها دستورات خدا بود:)

دیگه همین. 

من هیچگونه بحثی ندارم با کسی دوستان چون حوصله ندارم. فلذا از هرگونه بحث با بنده بپرهیزید:)

نتیجه گیری اخلاقی: مهربون کی بودم من؟!:/

همسرم میگه دیشب خواب دیدم استخدام بانک پاسارگاد شدی.بعد روز اول کاریته من و مامانت اومدیم توو شعبه دیدنت. بعد موقع ناهار شد تو هی اصرار کردی بمون با هم غذا بخوریم، منم هی گفتم بابا روز اول کارته نمیشه. خلاصه به اصرار تو موندم با هم جوجه کباب می‌خوردیم پشت باجه:/ رئیس شعبه اومد گفت خانوم فلانی روز اول کاری جای ناهار خوردن پشت باجه نیست که!:/

تعبیر خواب شوهر: بهش میگم یعنی حتی توو خوابم من مهربونم بدون تو غذا نمی‌خورم:/...

 

مرسی منو خوشگل میبینی!:)

قشنگ انگار دارن کتکم میزنن! چون با گریه و زاری توسط پسرخان مبنی بر اینکه بیارمش بیرون بازی کنه الان آوردمش بیرون بازی کنه و حقیقتا حوصله نداشتم... من از اون مامان هایی نیستم که فعلا و در این سن تنها بذارم با بچه ها در محیط بیرون بازی کنه. می‌شینم دورتر. مراقبت میکنم مثلا ...بماند امروز در کسری از ثانیه فهمیدم مراقبت ما والدین می‌تونه کاملا کشک باشه! چون بچه ها داشتن با هم قایم موشک بازی میکردن. پسر منم با یه اکیپ دخترونه رفتن قایم بشن. منم فکر کردم همون دور و بر قایم میشن دیگه. حالا مگه پیدا میشدن؟! یکربع تموم من بگرد! باقی بچه ها بگرد. بله می‌خوام بگم تازه آدم چهار چشمی مراقبه، اینه! مراقب نباشه دیگه چیه. بگذریم. نشستم یه گوشه جدولی برای خودم. یکی از بچه ها نمی‌دونم از من خوشش میاد یا نه، ولی معمولا همیشه میاد هی وسطا میشینه کنارم هم صحبت میشیم. میگه ده سالشه. پدرشم سرایداره. به نظرم دختر بسیار جسور و پر تلاشیه. اینو در هر دختری نمی‌بینم. نمی‌دونم چرا خیلی احساس میکنم اگر درس بخونه یعنی بتونه که بخونه در آینده برای خودش کسی خواهد شد. از قهر و آشتی هاشون با بچه های دیگه میگه معمولا. مثلا امروز می‌گفت به دختر خالم گفتن چقالو! همینجوری هم به چاقالو می‌گفت چقالو. خلاصه ناراحتی هاشو از همبازی هاش معمولا میگه. منم معمولا به اینکه بچه ن و متوجه نیستن میرم براش بالامنبر که تو ناراحت نشو و اینها. امروز یهو وسط بازی اومد کنارم نشست... دیدم هی داره نگام می‌کنه. یهو گفت: خاله موهاتونو رنگ کردید؟! انگار اندکی از شراره های آتشم! بیرون بود. خندیدم گفتم آره. گفت خاله ابروهاتونم رنگ کردید؟! گفتم آره. گفت هی گفتم چقدر تغییر کردیدا. خیلی خوشگل شدید. گفتم ممنونم، حالا خوب شده؟! گفت آره خیلی!... گفتم این بهتر بود یا قیافه قبلیم؟! گفت هردوش خوب بود ولی راستشو بگم؟! گفتم بگو...گفت این!... گفتم ممنون:)

شاعر: هوش مصنوعی!

وقتایی که حوصله ندارم یا به اصطلاح این جوانک ها مودم پایینه! شعر همیشه برام حال خوب کن بوده. هرچند قبلاً بیشتر شعر می‌خوندم و الان کمتر... خوندن شعرهای بقیه و شاعران هم به نظرم به همون اندازه یا حتی بیشتر از خود شعر گفتن می‌تونه لذت بخش باشه. حالا داشتم با هوش مصنوعی حرف میزدم. یه مدل ایرانیه یعنی دیشب من ازش پرسیدم تو ایرانی ای گفت نه. بعد گفتم پس چرا من بدون فیلترشکن میام. خیلی تعجب کرد و خلاصه تهش به این نتیجه رسید که من دارم با واسطه باهاش حرف میزنم... واسطه ی اون شرکت مثلا ایرانی که پیام رو میگیره مخابره می‌کنه و جواب رو می‌فرسته. و تازه کلی هم تایید کرد مراقب باش هر اطلاعاتی رو اینجا نذاری!:)...شاید باورتون نشه اما گفت میخوای برات یه شعر بگم مناسب حالت؟! گفتم بگو... از خودش یه شعر سرود که حالا کاری واقعا به زیباییش ندارم. یاد خودم در دوران مدرسه افتادم که عضو یه انجمن ادبی بودم و به وقتایی یه شعرهایی می‌سرودم! و چقدر الان همه چیز راحت شده. و چقدر از نظرم دنیا داره ترسناک میشه اینجوری. فکر کنید حتی شاعر نیاز نیست صبح تا شب بشینه شعر بگه! فقط کافیه حال و احوالش رو بگه تا براش شعرها سروده بشه و به نام خودش بزنه بره!... چندروز پیش توو اخبار اونوری می‌دیدم که یه مدل از هوش مصنوعی بدون اینکه دستور این کار بهش داده شده باشه خودش خودسر به سیستم وصل شده و یکسری کارها کرده. و چقدر ترس همه رو برداشته بود و کارشناس ها صحبت میکردن که چقدر همه چیز داره خطرناک میشه و حتی ممکنه روزی برسه نشه دیگه هوش مصنوعی رو کنترل کرد!... حالا ولش کنید این شعر هوش مصنوعی که افتخاری برام سروده اینه:)

مثل اتاقی که چراغش روشن است

اما کسی در آن زندگی نمی‌کند 

نه غمگینم آنقدر 

که گریه راه بیفتد

نه آرامم آنقدر

که چای از دهن نیفتد

فقط مانده ام

میان کاری که باید کرد

و دلی که نمی آید

پنجره باز است

باد هم می آید

اما چیزی در من

تکان نمی‌خورد

امروز

حتی اسم خودم را هم

با حوصله صدا نمی‌زنم.

 

سوخت!

قرار بود خانواده م برن سفر؛ منم خیلی شدید دوست داشتم باهاشون بریم. اما به همسرم که گفتم گفت کار داره و نمیتونه. اصرارهای منو که میدید می‌گفت خب شماها برید. ولی من اصلا در قاموسم سفر تنهایی در زندگی متاهلی برام خوشایند نیست. گفتم نه اینجوری دوست ندارم. خب کار همسر من دست خودشه خیلی از کارها رو می‌تونه پس و پیش کنه. خلاصه یکساعت تمام از قد و بالای بلورینش تعریف و تمجید میکردم و زده بودم توو کار زبون ریزی و قربون صدقه ی یال و کوپال آن مرد!:/ که بابا حالا چندروز بنداز عقب و بیا بریم و اینها. در نهایت آن مرد رو از راه راست منحرف کردم و گفت باشه بریم. دیگه قرار شد ما شبونه راه بیفتیم. فقطم به خاطر خانوادم دوست داشتم برم وگرنه توو این گرما آدم دوست نداره هیچ جا بره. خلاصه دو سه ساعت تمام فقط داشتم وسیله جمع میکردم. خونه رو جمع و جور میکردم. هی وسیله جمع میکردم میذاشتم رو میز ناهارخوری. اصلا نمی‌دونید در چه تکاپویی بودم. یهو یکی از اعضای خانوادم زنگ زد که برنامه کاری اونا جور نشده و نمیتونن بیان. دیگه منم گفتم پس هیچی دیگه من به خاطر بقیه میخواستم بیام فلذا دیگه کجا بریم. دوباره همه اون وسایل رو یکساعت تمام برگردوندم سرجاش. از صبحم همش بیرون بودم و کار داشتم . قشنگ الان حس دو نصف شدن از وسط رو دارم از شدت خستگی. مخصوصا اینکه اصلا خستگی موند به تنم! ذوق هام کشته شدن، حالا اینوسط همسرم همش مسخره بازی در میاره میگه اینوسط فقط تو سوخت دادی که اینهمه قربون صدقه من رفتی!:/

هاذا ماذا!

ما یه همسایه داریم که اینا یه حرکت عجیب غریبی میزنن! اینا یه زن و شوهر جوان امروزی هستن که هردو هم شاغل اند و به فاصله ی دو ساعته از هم می‌رسند خونه. یعنی اول خانومه. دوساعت بعد آقاهه. خانومه تا میرسه و می‌ره توو درو قفل می‌کنه. یا زن و شوهر با هم از جایی میان درو پشت بندشون قفل میکنن. یا الان مثلا که ساختمون و طبقه خلوته صدای قفل کردن درشون رو شنیدم. خب کاری که خود ما نمی‌کنیم یعنی وقتی توو خونه ایم درو قفل نمیکنیم. یا باقی نمیکنن. حالا تا اینجا که عجیب نیست:/ خب برای حفظ امنیت بیشتر قفل میکنن خیلی هم خوب و طبیعی. اما چیزی که غیر طبیعیه و من دوباری باهاش مواجه شدم مثلا روز تعطیل بوده، آقاهه اومده از خونه بیرون، بره بالا پشت بوم مثلا کولر درست کنه. بعد سر راه ماهم دیدیمش سلام علیک کردیم. بعد هر دوباری که اینجوری من اتفاقی دیدمش فکر کردم روز تعطیل تنهاست و خانومش نیست به همسرم غذا دادم ببره براش. حالا چرا فکر میکردم خانومش نیست؟! چون ریل در رو کشیده بود قفل هم کرده بود!:/ اما هر دوبار فهمیدم خانومش بوده و تنها نبوده!... حالا نمی‌دونم چرا وقتی آقاهه در این دوبار رفته بود بیرون ریل رو کشیده بود در رو هم قفل کرده بود روی زنش. چون خیلی هم زن و شوهر امروزی و فرهیخته ای هستند اصلا یک درصد شک نکنید به اینکه مرده مثلا شکاکه یا هرچیزی. هرچی هست خود خانومه احتمالا میخواد و میگه این کارو بکنه. اما خب چراش برام عجیبه که از روی ترس این کارو میکنه؟! خب اگر از ترسه پس چرا وقتی شوهرش هنوز از سرکار نیومده این ریل رو نمی‌کشه و فقط درو قفل میکنه؟؟ بعد دقیقا وقتایی که شوهره هست و از قضا توو ساختمونم هست و علی القاعده نباید بترسه اما برعکس اونموقع ها ریل کشیده میشه. خلاصه ماجرا جنایی شد!

تهران یا آخرین مد پاریس؟!

رفته بودیم بنزین بزنیم یه دوری هم بزنیم. یه راسته ای هست دم‌ خونه ما خیلی کافه و رستوران داره. از اون مسیر داشتیم می‌رفتیم باور کنید اصلا تیپ های مردم رو نمی‌تونستم باور کنم. مثلا بعضی خانوم ها حلقه ای و رکابی پوشیده بودن، دستان خالکوبی. اصلا یه آن با خودت میگفتی اینجا ایرانه؟! یا خانوما شلوارک، یا شلوار تمام توری، صدتا ماشینم واسش وایستاده بودن. من اصلا کاری ندارم کی چی می‌پوشه. تهرانم تقریبا دیگه اصلا فرد محجبه وجود نداره. توو محله ی خود ما که اصلا من نمی‌بینم! منم شخصا کاری ندارم میگم هرکس هرچی دوست داره بپوشه به فرض من معتقدم بر اساس اعتقاداتم می‌پوشم. اونم که نیست خودش می‌دونه و خداش. بعد اصلا این وضعیتی که من میبینم چیزی نیست که حتی دیگه کسی بتونه جلودارش باشه و اصلا مقوله حجاب در کشور ما علیرغم اینکه اجباری ست ولی اصلا دیگه اجبار معناش رو از دست داده و چه یکی بخواد بپذیره چه نپذیره اما جامعه داره روند خودش رو طی می‌کنه . حالا کاری اصلا به این چیزها ندارم. این مدل پوشش ها اصلا شوکه م کرد. من حرف از آزادی و اینها نمیزنما. آقا هرکس هرچی میخواد بپوشه. من شخصا خیلی شوکه شدم چون تا قبل از این ندیده بودم دیگه آنقدر علنی و کلا راحت و هرمدلی!... بعد من یه چیزی همیشه برام سواله. خب در کشور ما شاید هنوز چشم ها خیلی عادت نکرده به دیدن این مدل پوشش ها. برای همون تقریبا همه نگاه میکنن. خب من سوالم اینه این نگاه ها اذیت کننده نیست؟! همسرم میگه خب از این نگاه ها لذت میبرن و براشون دوست داشتنیه. حقیقتا چجوری میشه آدم لذت ببره صد نفر نگاه جنسی بهش بندازن و تیکه های جنسی؟! واقعا چجوری لذت بخشه؟!... چی بگم...

عزیز دل انگیز!

میفرمایند امروز ۵/۵/۵ هست. ظاهراً همه در تکاپوی یک اتفاق خاص و تقارنش هستن!...خب عرضم به حضور انورتون که همین که ما در تاریخ ۵/۵/۵ چشم باز کردیم و دیدیم توو یخچالمون کلی تیرامیسو هست که دیشب پخته بودم و میتونیم الان خودمونو تووش خفه کنیم و سر یک قاشق دو قاشق خون همو نریزیم! و همگی میتونیم تووش بپلکیم!  دیگه چه صبح و ظهری دل انگیزتر از یک روز تیرامیسویی...البته باید روش شکلات بریزی ولیکن به دلیل هایپر نشدن بچه ها از شکلات صرف نظر کرده و به همون اسمارتیز بسنده کردم. خلاصه که پنج پنج پنجتون تیرامیسویی!

فوت شدگان غریب...

واقعا غم انگیزه که شرایط اقتصادی یجوریه که آدما دیگه تمایلی ندارن کسی سر خاک عزیزانشونم بیاد. یعنی یکی میمیره بازمانده ها عزای خرج و مخارج رو میگیرن!... حقم دارن وقتی قبر دویست سیصد میلیونه. همون فقط سر خاک اگر جمعیت رو ببرن برای ناهار، میلیاردی میشه. مداح و مسجد و پک میوه و هزارتا چیز دیگه هم که بیاد روش؛ یجوری شده الان بازمانده دوبار عزادار میشه انگار! یکیش مادی! ...البته میدونید که این مدل اسلامی نیست و در اسلام واقعی تازه برای بازمانده ها یکی می‌پخته غذا می‌برده. نه اینکه مردم یک هفته تمام برن بشینن‌ خونه صاحب عزا و سر نوشابه زرد و مشکی دچار مشکل انتخاب بشن!... دیشب که همسرم با فردی صحبت میکرد که متوجه شدیم عزیزشون رو از دست دادن، همسرم از مراسم می‌پرسید، اون بنده خدا سربسته می‌گفت اصلا نمی‌دونیم می‌خوایم چیکار کنیم! متوفی هم خیلی اوضاع مالیش خوب نبود!... بعد که همسرم قطع کرده داره دنبال پیراهن مشکی میگرده! میگم خیلی نگرد ممکنه اصلا مراسمی نگیرند اینجوری که گفته. میگه بابا یه سر خاک رو میگیرن دیگه! میگم من فکر نکنم اصلا خبر بدن، وقتی سربسته داره میگه اینام اوضاع مالیشون خوب نبود با این گرونی ها فکر می‌کنی بندگان خدا خوشحال میشن از رفتن ما؟! و خب فکر میکنم حدسم درسته چون چیزی اعلام نکردن تا الان...ولی واقعا دارم فکر میکنم چقدر داریم به قهقرا میریم از لحاظ اقتصادی فقط انگار همه گرمیم هنوز نمی‌فهمیم...

دو...

اگر بگویم داشتن دو فرزند به مراتب از تک فرزندی راحت تر است باور میکنید؟! یعنی تک فرزندی به مراتب راحت تر است ولی چون مادر پدر هیچ تجربه ای ندارد و همه چیز اولین بار است عملا فکر میکنند که کوه های بسیاری سر راهشان هست. همه اتفاقات برایشان بزرگ است. مثلا واکسن های بچه برایشان بزرگ است، نگران کننده است. مثلا خود من بعد هر واکسن فرزند اولم میرفتم بعدش منزل مادرم دو روز هم می‌ماندم که نکند اتفاقی بیفتد... سرماخوردگی فرزند بزرگ و وحشتناک است. من با اولین سرماخوردگی فرزند اولم نذر قربونی کردم!:/... از پوشک گرفتن، از شیر گرفتن، دادن اولین غذای جامد، خواب شبانه و بیخوابی ها، جدا کردن جای خواب؛ سوختن لای پای بچه!:/ باور کنید همه اینها در نظر پدر و مادر خیلی بزرگ است چون تجربه ای ندارند از بعدش که چه در انتظارشان هست. درواقع و عملا هیچ کدام از اینها هیچی نیست و بسیار بسیار گذراست و به سرعت برق و باد می‌گذرد ولی والدین چون تجربه ندارند هر مرحله برایشان غول بزرگی ست. میبینی مادر با گرفتن پستونک بچه هم می‌نشیند گریه می‌کند:/... در صورتی که عملا فرزند اول فقط یک فرزند در خانه است. آزادی شما بیشتر است. وقت شما بیشتر است. هماهنگ کردن او با برنامه های خودتان یا بالعکس، هماهنگ کردن شما با برنامه های او راحت تر است. یعنی عملا باید زندگی خیلی خیلی راحت تر از چند فرزندی باشد اما والدین چون تجربه ندارند فکر میکنند همه چیز سخت است. اما تازه بعد از داشتن فرزندهای بعدی میفهمند که چقدر برای چیزهای الکی نگران بودند. چقدر تمام سختی ها گذراست. چقدر زمان فرزند اول وقت و آزادی می‌توانستند داشته باشند اما غافل بودند!:))... از سر بچه های دیگر شما به فرض استرس واکسن ندارید. تهش پایش باد می‌کند. تب می‌کند. دو روز بعد درست میشود و شما چون میدانی گذراست و تمام می‌شود راحت تر از این مسیر عبور می‌کنی. بر فرض سه ماه هم بیخوابی می‌کشی در ابتدای ورود او به دنیا، اما چون میدانی این فقط چندماه است و تمام می‌شود چون قبلاً سر فرزند اول تجربه کردی برای همان سختی های فرزند برایتان کمرنگ تر میشود.

 راستش برای من که اینگونه است. وقتی کسی ازم می‌پرسد دو فرزند سخت نیست؟! معتقدم حضور فرزند دوم را که اصلا حس نمیکنی!:/ چون فرزند دوم قشنگ در زندگی ای وارد میشود که قبلاً همه چیزش با وجود فرزند اول تغییر کرده است. و فرزند دوم وسط این تغییرات می آید. و چیز جدیدی قرار نیست تغییر کند. برای مثال من پنج سال است چایی داخل سینی نمیاورم؛ می‌ذارم در بلند ترین نقطه خانه، وقتی سرد شد خودم یا همسرم برمی‌داریم. چرا؟! چون زندگی با وجود فرزند اینگونه است که چیزهای داغ و خطرناک باید از وسط جمع باشد. حالا این در زندگی ما هنوز جاری ست به واسطه حضور فرزند اول. پس دومی که می آید من تازه با چالش بالا بلندی! مواجه نمی‌شوم چون از قبل مواجهم!...حالا این یک مثال ریز بود . خودتان به همه چیز تعمیم بدهید. 

از طرفی فرزند دوم خودش چون خیلی چیزها را دارد توسط یکی دیگر جلوی خودش یعنی فرزند اول میبیند؛ ناخودآگاه خودش خیلی چیزها را یاد میگیرد بدون اینکه شما بخواهی آموزش بدهی. مثلا من یادم هست با نی آب خوردن را در موعد مقرر و زمانی که دکتر چکاپ فرزند اولم گفته بود دیگر شیشه گرفته شود و با نی یاد داده شود نشسته بودم و با نی آب خوردن را یاد میدادم. درحالی که آنروز دیدم فرزند دومم خودش آبمیوه ی دست پدرش را گرفت و همه را با نی خورد بدون اینکه ما بخواهیم با نی خوردن را یادش بدهیم!:/ ... یا الان که دخترم بغلم بود و از او همینجوری داشتم اعضای بدنش را می‌پرسیدم که مثلا چشمات کو؟! دستات کو؟! پاهات کو؟! حقیقتا نمی‌دانستم که همه را میداند و در بهت و حیرتم هنوز!.....او خودش اینها را یاد گرفته بدون اینکه من یادش داده باشم. این درحالی بود که من یادم هست تک تک اینها را با فرزند اولم کار میکردم و یادش میدادم. اما فرزند دوم خودش بدون آموزش خیلی چیزها را از فرزند اول می آموزد. مخصوصا اینکه فرزند اول الگوی دوست داشتنی ای برایش هست... خلاصه دو فرزندی راحت تر از تک فرزندی ست ظاهراً!:)) 

ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو/ لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

بعضی کتاب ها فقط کتاب و چهار خط نوشته نیستند. آنها متحول کننده ی میلیون ها آدمی می‌شوند که آن کتاب را می‌خوانند. کتاب « معجزه شکرگزاری» دقیقا برای من به همان اندازه که این کتاب سر دهن ها افتاده، به همان اندازه برایم معجزه بود. در کتاب معجزه شکرگزاری جایی می‌گوید اگر چیزی برای شکرگزاری پیدا نکردید پس یعنی شما مشکل دارید!... حقیقتا راست می‌گفت... من در ۶۳۵ امین روز که از خواندن این کتاب برایم می‌گذرد همین حالا که روی کاناپه نشسته ام و قهوه میخورم با تمام سلول های بدنم دارم خدا را شکر می‌کنم برای بوی برنج که در خانه مان راه افتاده، برای دخترم که خواب است و سالم است و در خواب اذیتم نمیکند. برای پسرم که دارد با پیچ و مهره بازی میکند و دستان سالم و چشمان بینا دارد، برای پایان گرفتن تمام استرس هایم در زمان بارداری هایم که نگران سلامتی شان بودم تا وقت دنیا آمدن. برای قهوه ای که اکنون از گلویم پایین میرود. برای انارهای کوچکی که از درخت کندم و حالا خشک شده و میتوانم از دیدنشان لذت ببرم، برای صدای همسرم که از آنور خانه در بازی با پسرم می آید. برای دقیقا همین لحظه ی زندگی که گویی رنگی آبی یواش و آرام دارد...

شمعدونی...

ادامه میدهم تو را در ریشه های صبح

تا شمعدانی ها می‌خندند و پنجره ها

تا آفتاب دو قدم مانده و کمی تو...