دیدید بعضی کارها یا حرف ها هست که آدم هزار بار توو ذهنش اون حرفارو میزنه اون کارارو تصور می‌کنه که کرده اما باز در واقعیت نمیتونه! دقیقا من الان کاری رو کردم که هزاران بار قبلش توو ذهنم انجام داده بودمش اما عملی نمیکردمش چون میترسیدم!... ما یه همسایه ی پایینی داریم که یکبار اومد بالا و در کمال ادب و احترام و با کلی عذرخواهی و شرمندگی گفت بچشون به دنیا اومده و وقتی پسر من می‌پره بچشون بیدار میشه. بابای خونواده اومده بود. من خدایی تا قبل از اون اصلا نمی‌دونستم که صدا این مدلی پایین می‌ره. و بعد از اون دیگه حکومت نظامی توو خونه ما برقراره از بس میگیم نکن نپر. اما خب پسرک ما یک پسر پر انرژی ست که دیگه من کم میارم از بس میگم نکن:/ با این حال بسیار بسیار کنترل میکنیم. اما همش نگران پایینی هستم. در عین حال جیگرم برای بچه خودمم کبابه که توو آپارتمان نمیتونه هیچ کاری کنه و دلم برای بچه هم میسوزه از بس نکن نکن می‌شنوه. اما خب همش هم نگرانم صدا نره پایین و اونارو اذیت نکنه. همیشه توو ذهنم این بود ببینمشون مثلا بگم ببخشید اگر صدا میاد من واقعا بی توجه نیستم و سعی میکنم کنترل کنم ولی واقعا یه جاهایی از دست من خارجه اما از تصور اینکه نکنه برخورد خوبی نشون ندن یا نگن اشکال نداره و بدتر چیزی بگن که دیگه راه معمولی هم نتونیم بریم هیچوقت این کارو نمی‌کردم. تا اینکه دیدم اینبار یکی در واحدمون رو میزنه. یه بچهه بود آش دندونی آورده بود و گفت این آش دندونی برادرمه. رفتم براش خوراکی اینا آوردم گذاشتم توو سینیشون و یه کم حالش اینارو پرسیدم و گفتم کدوم واحدید؟! گفت زیری شما. از اونجایی که ایام خوابگاه مثلا وقتی کاسه بشقاب بچه هارو میخواستم پس بدم تووش حتما چیزی میذاشتم مثل بیسکوییت اینا و هم اتاقیم کلی بهم می‌خندید که وای تو عین مامان های پنجاه ساله محبت می‌کنی دیگه خوابگاه چیزی پس دادن نداره که! اما خب من کلا این مدلی ام. چیزی هم که من از مادرم شنیدم اینه که در رسم و رسوم مادریم این مدلیه که وقتی آش دندونی میارن باید کادو بدی. دیگه منم یه شلوار لی کوچولو کادویی داشتم از قضا پسرونه. کلا از این مدل کادوها زیاد دارم چون خیلی از لباس های که خریدم یا هدیه گرفتم زمان خودش اندازه بچه هام نشده و خب نگه داشتم هدیه بدم. سریع گذاشتم توو یه جعبه و روبان زدم و بردم پایین. خانومه که اومد و کلی تشکر کرد گفتم من همسایه بالاییتون هستم، برای سر و صداها ببخشید باور کنید ما خیلی کنترل میکنیم و مدام تذکر میدیم ولی دیگه پسر بچه ست هرکاری هم کنیم باز خیلی چیزها از کنترل ما خارجه. خانومه بنده خدا گفت نه بابا اون اوایل بچم کولیک داشت با صدای پشه هم بیدار می‌شد برای همون اومدیم گفتیم وگرنه بچه هستن دیگه نمیشه کاریش کرد و خلاصه وایستادیم تازه جلو در یک ربع خوش و بش کردیم. واقعا بعدش یه حس فوق العاده داشتم.‌احساس میکردم یه دین بزرگ که به گردنم بوده از گردنم برداشته شده. چون واقعا دوست داشتم بدونن من واقعا به اونا فکر میکنم و نمی‌خوام ازارشون بدیم ولی واقعا از کنترل من یکسری چیزها خارجه وگرنه بحث بیشعوری نیست!