امشب اعلام شده بود جلسه ی ساختمونه اما عده زیادی نیومده بودن. راه افتادیم با چندتا از همسایه ها رفتیم جلو در واحدهاشون که تشریف فرما بشن برای جلسه. در یکی از واحدهارو که زدم، دختر بچه ی اون واحد رو میشناختم. عضو ثابت بازی با بچه های دیگه ست. هربار که رد میشدم و میدیدمشون بهشون میگفتم حسابی بازی کنید که کم کم مدارس باز میشه و تموم میشه این روزا.  اون اما از بین جمع بچه ها همیشه می‌گفت من مدارسم باز بشه بازم میام با بچه ها بازی میکنم. وقتی پدرش درو باز کردو گفتم تشریف بیارید جلسه گفت ما چندروز دیگه داریم از اینجا میریم، مستاجر بودن. راستش فقط به دخترش فکر میکردم که دیگه باید با همبازی هاش خداحافظی کنه. توو عالم بچه ها یکی از سخت ترین جدایی ها همین تغییر کردن خونه و از دست دادن دوستان قدیمیته. یه غربت خاصیه که فقط توو دل کوچولوها می‌چرخه و باید چشیده باشی تا بفهمی چی میگم. یه تلخی که هیچوقت مزه ش از زیر زبونت نمیره. تقریبا از همین جاهاست که دیگه کم کم دنیا خودشو بهت نشون میده و میفهمی چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ، نه دین داری نه آیین داری ای چرخ...