از بیست و دوم فوریه تا ماهی قرمز!

یسری از چیزهای دوست داشتنی رو نمیتونی با خودت هربار جمع کنی و بندازی توو کوله و ببری اینور اونور. باید بذاری سر جاشون باقی بمونن و فقط با خاطراتشون زندگی کنی. مثلا تو نمیتونی پنجره ی دوست داشتنیه رو به اون تک درخت اشپزخونه رو که هر صبح پشتش مینشستی و یه قهوه میخوردی رو با خودت برداری بیاری خونه جدید. باید فقط با خاطراتش زندگی کنی. حقیقتا احساس میکنم «بیست و دوم فوریه» فصلی زیبا بود که متعلق به بیان بود. بیان دوست داشتنی که ده سال، شیرینی نوشتن رو بهم هدیه داد. اونقدر شیرین که بلاگفا توی ده سال قبلش نتونست این کارو بکنه. اما باید «بیست و دوم فوریه» رو در بیان جا بذارم و اگر بنا باشه در منزل جدیدی که حقیقتا هنوز نمیدونم قراره کجا سکنی بگزینم واقعا، اصلا میخوام بنویسم یا نمیخوام که حقیقتا بینش موندم، میخوام که با پنجره ی جدیدی باشه...اسم وبلاگ برای من اسمی ست که خودم بتونم حسش کنم. بیست و دوم فوریه زادروز خودم بود و برام معنای زندگی داشت... اما اگر بنا باشه فصل جدیدی از زندگی یک زن ۳۶ ساله رو روزی جایی ورق بزنم اینجا یا هرجای دیگه، حتی در ذهن خودم! دوست دارم این فصل جدید نام خودش رو داشته باشه... « ماهی قرمز»....هم ماهی برای من نماد جنب و جوش و تلاش برای زندگیه، هم رنگ قرمز که توی ۳۶ سالگی تازه دوستدارش شدم برام نماد شور و شوق و شعف برای زندگیه... توی روزهای جنگ و گرونی و نامعلومی آینده و کلا وضعیتی که حال هیچکس خوش نیست، ولی من مثل یه ماهی قرمز دارم توی دریای زندگی خودم شنا میکنم و تا وقتی که قلوپ قلوپ آب میاد و میره توو دهنم و نفسم در این دنیای فانی میره و میاد، دوست دارم زندگی کنم و به آدم های زندگیم زندگی ببخشم. مخصوصا حالا که مامان دوتا جوجه ی رنگی هم هستم. البته باید بگم دوتا ماهی گلی...خلاصه اینجا یا هرجایی که تصمیم بگیرم بنویسم دوباره، درواقع دفتر خاطرات زنی ست که هیییچ اصراری نیست برای خواندنش. اگر شبیه شما فکر نمیکرد اگر شبیه شما زندگی نمیکرد اگر شبیه شما حرف نمیزد اگر شبیه شما نبود خواهشاً ببندید و برید و اجازه بدید آدم ها یه گوشه ای برای خودشون داشته باشند. خلاصه که از امروز یه ماهی قرمزم، اگر نوشتم، ماهی قرمز رو دوست داشته باشید خواهشاً:)...
با تو ام قاب عکس نارنجی
با تو ام زر قبای پاییزی
در نگاهت حضور مولانا ست
پا رکاب دو شمس تبریزی!
توی چشمت دوباره ماهی ها
توی چشمت عمیق اقیانوس...
و در آخر با این تیکه از شعر علیرضا جان آذر که روزگارانی داشتم با اشعارش و گوشه ی وبلاگ بیانم نوشته بودمش؛ این پست و فصل بیست و دوم فوریه رو میبندم و تمومش میکنم و با دو بیت انتهاییش و« توی چشمت دوباره ماهی ها»، از نیمه ی ۳۶ سالگی سلامی دوباره میکنم به زندگی و پاییزی که داره میاد و من عاشقانه دوستش دارم...