متاسفانه ما آدم ها قابلیت اینو داریم که با یه حرف غلط یه رفتار بد یه عدم کنترل خشم یا هرچیز به ظاهر ساده ای روز و روزهای دیگران رو خراب کنیم و حتی گاهی خیلی هامون تهش خودمون رو هم مقصر ندونیم یا حتی بابتش عذاب وجدان نداشته باشیم. بالاخره آدمی ست و توجیهات درونیش برای اقناع خودش که خودش خوبه و بقیه غلط! دقیقا همین دیروز دوتا اتفاق افتاد که داشتم به بشر فکر میکردم و به اینکه: به کجا چنین شتابان حقیقتا؟....

تبلیغ یه فروشگاهی رو مدتی بود شنیده بودم. دیگه دیشب غروب همسرم رو راضی کردم پاشیم بریم اونجا. خب یه فروشگاه بزرگ در حد هایپر استار ارم رو در نظر بگیرید که خب بعد از اندکی حضور در فروشگاه چون من داشتم میگشتم، همسرم گفت با بچه می‌ره بیرون میشینه تا من بگردم. آخرای گشتن هام بود یعنی پای صندوق بودم که صدای داد و بیداد و دعوا شنیدم. اونقدر همه چیز با صدای بلند و شدید بود که همه هجوم برده بودن دم در ورودی. منم اون لحظه داشتم برمیگشتم بیرون و میخواستم برم بیرون که در همون مسیر یکی از خانواده هایی که طرف دعوا بود هم داشت می‌آمد داخل و مادره با داد به طرف دعواش می‌گفت آخه آدم به یه بچه میگه جنده؟! خجالت نکشیدی.‌طرف مقابل انگار به دخترش این واژه رو گفته بود. این خانواده ظاهراً یه مادربزرگ، یه مادر و یه دختر ده دوازده ساله بودن. دختره هم پشت بند صدای مادرش گفت آدم جنده باشه بهتر از اینه که.... دیگه باقیش رو نفهمیدم. فقط از اونجایی که بعضی همیشه در تمام دعواها نخود هر آش هستن و دوست دارن نظرات خودشون رو صادر کنند به عرصه جهانی! یه آقای بی اعصابی که مسئول صندوق بود و قبلشم موقع حساب کردن جنس های من انگار داشتن کتکش میزدن! یهو از این سر فروشگاه با اون تن صدای بلندش گفت خب الان شماهام که دارید همون حرف هارو میزنید؛ پس فرق شما با اونا چیه؟! ... خلاصه من دیگه تا همینجا حضور داشتم و رسیدم به همسرم و اومدیم از پله برقی بیایم بالا که همین خانواده یهو اومدن پشت ما روی پله که اونام برن بیرون. همون دختر بچه ی ده دوازده ساله ی خونواده داشت گریه میکرد و به ترکی می‌گفت می‌خوام برم بیرون و نمی‌خوام بیام. ظاهراً از حرف آقای صندوق دار هم ناراحت شده بود یا حالا بعدش کی چی گفت رو نمی‌دونم. مادر و مادربزرگشم داشتن همه هم رو آروم میکردن اما به شدت همشون ناراحت و عصبی بودن. همسر منم رو به دختربچه می‌گفت چیزی نیست خودتو ناراحت نکن، منم میگفتم اما خب اونقدر عصبانی و ناراحت و مشغول حرف با همدیگه بودن که اصلا متوجه نبودن و نمیشنیدن. اون خانواده با ناراحتی هنوز داخل نرفته اونقدر زهرشون شد بابت یه دعوا که برگشتن و با ناراحتی رفتن و مادره هم فقط می‌گفت من نمی‌ذارم کسی به بچم حرف بزنه. همسرم که بیرون نشسته بود می‌گفت روی پله برقی بچه ها پریدن به هم دعواشون شد یهو مادراشون به جای جدا کردن اونا هم با هم دعواشون شد و شروع کردن موهای همو کشیدن:/... بعد دوتا مرد این خانومارو هی جدا میکردن اما باز میپریدن به هم. حالا من اصلا کاری ندارم چی شد و چی نشد. فقط به گریه های اون بچه فکر میکردم که اومده بود بگرده و همه با ناراحتی داشتن برمیگشتن چون یه نفر دیگه دلش خواسته بود به یه بچه دوازده ساله بگه جنده فارغ از اینکه فکر کنه چقدر این واژه سنگینه ...

دقیقا در مسیر برگشت، همسرم یه جا پارک کرد توو مسیر که بره سریع یه نون باگت بگیره بیاره. حالا جای بدی پارک کرد و توو مسیر بود درست، قبول! گرچه بماند خیلی جای عجیب و غریبی هم نبود. جای پارک نبود ولی عجیب غریبم نبود روزی شونصدتا از این مدلها فقط در مسیر خودمه که حتی براشون بوق هم نمی‌زنم و کلا در تهران دوبل پارک کردن طبیعیه. که حالا ما میگیم اصلا غیر طبیعی بود و می‌پذیریم که جای خوبی نبود! خب راستش در عجب از اونی نیستم که روی موتور با کوله پشتیش نگاه انداخت داخل ماشین و به منی که قسمت شاگرد با دوتا بچه یکی توو بغلم یکی آویزون از سر و گردنم نشسته بودم گفت کدوم دیوونه ای اینجا پارک می‌کنه اخه؟ فقط من در عجبم از راننده پرایدی که دید زن و بچه فقط توو ماشینن و هوار زد و توو تخم چشمای من نگاه کرد و گفت آخه اینجا پارک میکنن قورومساق؟!...خب تو حق اعتراض داشتی منم عذرخواه بودم ولی این مدلی؟! من حقیقتا نمی‌دونم این واژه یعنی چی فقط می‌دونم خیلی زشته. یعنی میدونم خیلی خیلی زشته و فقط با خودم فکر میکردم قدیما لات ترین مردها هم جلو زن و بچه حرمت نگه میداشتن. اصلا اینا هیچی، فکر میکردم خودت خجالت نکشیدی مرد؟! خلاصه که ناراحتم کرد، خدا ناراحتش نکنه! اما ناراحت از این زمونه ای که آدم هایش دارن خیلی بی رحم میشن...ناراحت از اینکه به کجا چنین شتابان؟!...