الان که جاتون خالی داشتم زیر بارون الهی؛ کنار این محبوبه شب ها که بوشون آدم رو مست می‌کنه این بلال رو می‌خوردم دقیقا داشتم به این فکر میکردم که همسرم خودش دقیقا از همین سنی که الان پسرم داره کار کرده و هم یه جورایی پدر خودش بوده هم مادر . و حالا سر همین بلال ما دو روزه داریم میگردیم. چرا؟! چون پسرم دیروز بستنی قیفی دستگاهی میخواست و ما پیدا نکردیم و یه جا هم که داشت جای پارک نبود و رفتیم و هرچی می‌گفتیم بستنی معمولی بخریم رضایت نمی‌داد. نهایت باباش گفت میخوای اصلا به جای بستنی بلال بخریم ببریم ویلا با هم درست کنیم؟! درجا با ذوق گفت آره. و از همون لحظه که این حرف از دهن پدر خونواده درومد تخم بلال رو ملخ خورد! و ما همه جارو گشتیم و پیدا نکردیم. امروز هم از ساعت سه تا همین الان دوساعت تمام رفتیم شهرهای اطراف تا پای قولمون بمونیم و نهایت توو یکی از شهرهای بغل یافتیم و‌ شاد و خندان با بلال به خانه برگشتیم!... بله دقیقا دارم به فرزند سالاری فکر میکنم!