قشنگ انگار دارن کتکم میزنن! چون با گریه و زاری توسط پسرخان مبنی بر اینکه بیارمش بیرون بازی کنه الان آوردمش بیرون بازی کنه و حقیقتا حوصله نداشتم... من از اون مامان هایی نیستم که فعلا و در این سن تنها بذارم با بچه ها در محیط بیرون بازی کنه. می‌شینم دورتر. مراقبت میکنم مثلا ...بماند امروز در کسری از ثانیه فهمیدم مراقبت ما والدین می‌تونه کاملا کشک باشه! چون بچه ها داشتن با هم قایم موشک بازی میکردن. پسر منم با یه اکیپ دخترونه رفتن قایم بشن. منم فکر کردم همون دور و بر قایم میشن دیگه. حالا مگه پیدا میشدن؟! یکربع تموم من بگرد! باقی بچه ها بگرد. بله می‌خوام بگم تازه آدم چهار چشمی مراقبه، اینه! مراقب نباشه دیگه چیه. بگذریم. نشستم یه گوشه جدولی برای خودم. یکی از بچه ها نمی‌دونم از من خوشش میاد یا نه، ولی معمولا همیشه میاد هی وسطا میشینه کنارم هم صحبت میشیم. میگه ده سالشه. پدرشم سرایداره. به نظرم دختر بسیار جسور و پر تلاشیه. اینو در هر دختری نمی‌بینم. نمی‌دونم چرا خیلی احساس میکنم اگر درس بخونه یعنی بتونه که بخونه در آینده برای خودش کسی خواهد شد. از قهر و آشتی هاشون با بچه های دیگه میگه معمولا. مثلا امروز می‌گفت به دختر خالم گفتن چقالو! همینجوری هم به چاقالو می‌گفت چقالو. خلاصه ناراحتی هاشو از همبازی هاش معمولا میگه. منم معمولا به اینکه بچه ن و متوجه نیستن میرم براش بالامنبر که تو ناراحت نشو و اینها. امروز یهو وسط بازی اومد کنارم نشست... دیدم هی داره نگام می‌کنه. یهو گفت: خاله موهاتونو رنگ کردید؟! انگار اندکی از شراره های آتشم! بیرون بود. خندیدم گفتم آره. گفت خاله ابروهاتونم رنگ کردید؟! گفتم آره. گفت هی گفتم چقدر تغییر کردیدا. خیلی خوشگل شدید. گفتم ممنونم، حالا خوب شده؟! گفت آره خیلی!... گفتم این بهتر بود یا قیافه قبلیم؟! گفت هردوش خوب بود ولی راستشو بگم؟! گفتم بگو...گفت این!... گفتم ممنون:)