قرار بود خانواده م برن سفر؛ منم خیلی شدید دوست داشتم باهاشون بریم. اما به همسرم که گفتم گفت کار داره و نمیتونه. اصرارهای منو که میدید می‌گفت خب شماها برید. ولی من اصلا در قاموسم سفر تنهایی در زندگی متاهلی برام خوشایند نیست. گفتم نه اینجوری دوست ندارم. خب کار همسر من دست خودشه خیلی از کارها رو می‌تونه پس و پیش کنه. خلاصه یکساعت تمام از قد و بالای بلورینش تعریف و تمجید میکردم و زده بودم توو کار زبون ریزی و قربون صدقه ی یال و کوپال آن مرد!:/ که بابا حالا چندروز بنداز عقب و بیا بریم و اینها. در نهایت آن مرد رو از راه راست منحرف کردم و گفت باشه بریم. دیگه قرار شد ما شبونه راه بیفتیم. فقطم به خاطر خانوادم دوست داشتم برم وگرنه توو این گرما آدم دوست نداره هیچ جا بره. خلاصه دو سه ساعت تمام فقط داشتم وسیله جمع میکردم. خونه رو جمع و جور میکردم. هی وسیله جمع میکردم میذاشتم رو میز ناهارخوری. اصلا نمی‌دونید در چه تکاپویی بودم. یهو یکی از اعضای خانوادم زنگ زد که برنامه کاری اونا جور نشده و نمیتونن بیان. دیگه منم گفتم پس هیچی دیگه من به خاطر بقیه میخواستم بیام فلذا دیگه کجا بریم. دوباره همه اون وسایل رو یکساعت تمام برگردوندم سرجاش. از صبحم همش بیرون بودم و کار داشتم . قشنگ الان حس دو نصف شدن از وسط رو دارم از شدت خستگی. مخصوصا اینکه اصلا خستگی موند به تنم! ذوق هام کشته شدن، حالا اینوسط همسرم همش مسخره بازی در میاره میگه اینوسط فقط تو سوخت دادی که اینهمه قربون صدقه من رفتی!:/