اگر بگویم داشتن دو فرزند به مراتب از تک فرزندی راحت تر است باور میکنید؟! یعنی تک فرزندی به مراتب راحت تر است ولی چون مادر پدر هیچ تجربه ای ندارد و همه چیز اولین بار است عملا فکر میکنند که کوه های بسیاری سر راهشان هست. همه اتفاقات برایشان بزرگ است. مثلا واکسن های بچه برایشان بزرگ است، نگران کننده است. مثلا خود من بعد هر واکسن فرزند اولم میرفتم بعدش منزل مادرم دو روز هم می‌ماندم که نکند اتفاقی بیفتد... سرماخوردگی فرزند بزرگ و وحشتناک است. من با اولین سرماخوردگی فرزند اولم نذر قربونی کردم!:/... از پوشک گرفتن، از شیر گرفتن، دادن اولین غذای جامد، خواب شبانه و بیخوابی ها، جدا کردن جای خواب؛ سوختن لای پای بچه!:/ باور کنید همه اینها در نظر پدر و مادر خیلی بزرگ است چون تجربه ای ندارند از بعدش که چه در انتظارشان هست. درواقع و عملا هیچ کدام از اینها هیچی نیست و بسیار بسیار گذراست و به سرعت برق و باد می‌گذرد ولی والدین چون تجربه ندارند هر مرحله برایشان غول بزرگی ست. میبینی مادر با گرفتن پستونک بچه هم می‌نشیند گریه می‌کند:/... در صورتی که عملا فرزند اول فقط یک فرزند در خانه است. آزادی شما بیشتر است. وقت شما بیشتر است. هماهنگ کردن او با برنامه های خودتان یا بالعکس، هماهنگ کردن شما با برنامه های او راحت تر است. یعنی عملا باید زندگی خیلی خیلی راحت تر از چند فرزندی باشد اما والدین چون تجربه ندارند فکر میکنند همه چیز سخت است. اما تازه بعد از داشتن فرزندهای بعدی میفهمند که چقدر برای چیزهای الکی نگران بودند. چقدر تمام سختی ها گذراست. چقدر زمان فرزند اول وقت و آزادی می‌توانستند داشته باشند اما غافل بودند!:))... از سر بچه های دیگر شما به فرض استرس واکسن ندارید. تهش پایش باد می‌کند. تب می‌کند. دو روز بعد درست میشود و شما چون میدانی گذراست و تمام می‌شود راحت تر از این مسیر عبور می‌کنی. بر فرض سه ماه هم بیخوابی می‌کشی در ابتدای ورود او به دنیا، اما چون میدانی این فقط چندماه است و تمام می‌شود چون قبلاً سر فرزند اول تجربه کردی برای همان سختی های فرزند برایتان کمرنگ تر میشود.

 راستش برای من که اینگونه است. وقتی کسی ازم می‌پرسد دو فرزند سخت نیست؟! معتقدم حضور فرزند دوم را که اصلا حس نمیکنی!:/ چون فرزند دوم قشنگ در زندگی ای وارد میشود که قبلاً همه چیزش با وجود فرزند اول تغییر کرده است. و فرزند دوم وسط این تغییرات می آید. و چیز جدیدی قرار نیست تغییر کند. برای مثال من پنج سال است چایی داخل سینی نمیاورم؛ می‌ذارم در بلند ترین نقطه خانه، وقتی سرد شد خودم یا همسرم برمی‌داریم. چرا؟! چون زندگی با وجود فرزند اینگونه است که چیزهای داغ و خطرناک باید از وسط جمع باشد. حالا این در زندگی ما هنوز جاری ست به واسطه حضور فرزند اول. پس دومی که می آید من تازه با چالش بالا بلندی! مواجه نمی‌شوم چون از قبل مواجهم!...حالا این یک مثال ریز بود . خودتان به همه چیز تعمیم بدهید. 

از طرفی فرزند دوم خودش چون خیلی چیزها را دارد توسط یکی دیگر جلوی خودش یعنی فرزند اول میبیند؛ ناخودآگاه خودش خیلی چیزها را یاد میگیرد بدون اینکه شما بخواهی آموزش بدهی. مثلا من یادم هست با نی آب خوردن را در موعد مقرر و زمانی که دکتر چکاپ فرزند اولم گفته بود دیگر شیشه گرفته شود و با نی یاد داده شود نشسته بودم و با نی آب خوردن را یاد میدادم. درحالی که آنروز دیدم فرزند دومم خودش آبمیوه ی دست پدرش را گرفت و همه را با نی خورد بدون اینکه ما بخواهیم با نی خوردن را یادش بدهیم!:/ ... یا الان که دخترم بغلم بود و از او همینجوری داشتم اعضای بدنش را می‌پرسیدم که مثلا چشمات کو؟! دستات کو؟! پاهات کو؟! حقیقتا نمی‌دانستم که همه را میداند و در بهت و حیرتم هنوز!.....او خودش اینها را یاد گرفته بدون اینکه من یادش داده باشم. این درحالی بود که من یادم هست تک تک اینها را با فرزند اولم کار میکردم و یادش میدادم. اما فرزند دوم خودش بدون آموزش خیلی چیزها را از فرزند اول می آموزد. مخصوصا اینکه فرزند اول الگوی دوست داشتنی ای برایش هست... خلاصه دو فرزندی راحت تر از تک فرزندی ست ظاهراً!:))