وقتی قورمه، قیمه میشود!
به نظر من هم کفو بودن در یکسری چیزها مخصوصا اقتصادی یا حتی سیاسی فقط چیزی نیست که در رابطه زناشویی مهم باشه. در هرگونه رابطه ی جمعی مهمه حالا شاید نه به شدت روابط زناشویی اما در همون سطح ضعیف هم مهمه. مثلا توو محیط خوابگاه و با هم اتاقی ها، توو محله و ساختمونی که دارید زندگی میکنید، با جمعی که میرید سفر، حتی رفت و آمد دارید برای مهمونی این هم کفو بودنه مخصوصا توو مسائل اقتصادی مهمه. و اگر افراد هم کفو نباشن اذیت میشن. فکر کنید با جمعی برید سفر که همه قدرت اینو داشته باشند که تمام وعده ها رو برن رستوران! ولی شما نهایت پولات دو وعده غذا بیرون رو جواب بده، فرض کنید با بچه هایی توو خوابگاه هم اتاقی هستید که همه غذای سلف رزرو میکنن، از بیرون پیتزا و همبرگر میخرن، دائم از بوفه خوابگاه خوراکی میخرن، حالا شما کلا یک کیلو برنج از خونه آوردی با سیب زمینی باید خودت با اون وعده هاتو تامین کنی. یا حتی توو مسائل سیاسی، مثلا من الان خانواده ای رو میشناسم که دارن در محله ای و منطقه ای زندگی میکنن که با مردمان اون منطقه هم کفو نیستن از لحاظ سیاسی و عقیدتی و کاملا اذیتند. واقعا من هربار با خودم فکر میکنم اینا چرا نمیرن جایی محله ای که بیشتر به افکار و عقایدشون نزدیک باشه؟!... مثلا من یادمه یکسال ایام محرم رفتم خونه ی یکی از دوستانم در شهری. اونا ساکن یه شهر کوچیک بودن، و خب اولین شبی که اومدیم بریم مثلا هیئت و دسته ببینیم خب خود دوستم در شرایط عادی خیلی مقید به حجاب نبود، اما دیدم همشون چادر سر کردن و میگفتن چادر سر نکنی مردم خیلی بد نگاه میکنن! اما خودشون گفتن حالا چون تو غریبه ای نمیخواد سر کنی. اما باور کنید اونقدر مردم حتی به منی که خودم محجبه بودم اما حالا از نوع مانتویی نگاه میکردند اونقدر عجیب و بد نگاه میکردن و این سنگینی نگاهشون رو حس میکردی که خودم درجا گفتم یه چادرم به من بدید.
کل حرفم همینه که هم کفو بودن در هر رابطه اجتماعی ای مهمه...من وقتی ازدواج کردم خب چون خود همسرم منزلی داشت از قبل، علی القاعده ما ورودمون به همون منزل بود برای شروع زندگی. جدای از تمام خاطرات خوب و خوشی که در اون خونه داشتیم و تمام اتفاقات شیرینش و لحظات پر از خاطراتش مخصوصا اینکه تمام روزهای دونفره و بچه دار شدن و همه اینامونم اونجا بود، اما یه چیزی منو خیلی اذیت میکرد اونم اینکه درآمد ما متناسب با زندگی اهالی نبود. مثلا توو ساختمون ما همه مستاجر بودند و حتی نمیتونستن تصور کنند مثلا همسرم این خونه رو خودش خریده و فکر میکردن پدرش داده! من وقتی میرفتم خرید میآمدم مثلا اگر همسایه ای جلوی ساختمون بود اونقدر اون دستای پر منو عجیب نگاه میکرد که من از خریدای خودم خجالت میکشیدم. وقتی غذایی مثل قورمه سبزی میپختم عذاب وجدان میگرفتم بوش بره خونه ی کسی و نتونن تهیه کنن چی؟! و اینا چیزایی بود در درون خودم که فقط خودم میفهمیدم این هم کفو نبودن با محیط و منطقه چقدر داره آزارم میده. حالا نه اینکه منطقه ضعیفی باشه ها، نه در نوع خودش معمولی بود ولی متناسب با درآمد ما در اون مقطع زمانی نبود.
امروز که از خونه ای بوی قورمه سبزی میآمد دقیقا یاد خونه قبلیمون افتادم و حتی یاد خودم که دیگه برای پختن غذاهای بو دار الان عذاب وجدانی ندارم و توو دلم میگم اینجا همه دستشون به دهنشون میرسه میتونن درست کنند... الان خودم باید ببینم میتونم قورمه سبزی بذارم یا نه چون سبزی نداریم فی الحال:/ و از بویی که میاد جان به جان آفرین تسلیم داریم میکنیم با دهان روزه( تف به ریا:/) و اگر یک درصد فکر کردید حال دارم سبزی بگیرم سرخ کنم خیر، فلذا قیمه گذاشتم! هردو ق دارن فرقی نمیکنه انشالله!:/