امروز هم ۳۶ سال و ۷ ماه و ۱۶ روزه هستم، خوشحال هستم!

احساس میکنم آدم هرچقدر سنش بالاتر میره دیگه کلا درصد رهایی همه چیزش هم بالاتر میره. باور کنید شاید خاصیت ۳۶ سالگیه که دیگه اصلا حوصله ندارم برای یکسری چیزها تلاش کنم. مثلا برای شعور! برای یه رابطه اجتماعی خوب! نمیگم خوبه ها ولی من دیگه حالشو ندارم. مثلا امروز بچه ها جلو در خونه بچه های سرایدارمون رو دیدن مشغول بازی شدن، منم گفتم حالا چند دقیقه بازی کنید بعد بریم بالا، در همین وانفسا در باز شد یکی از همسایه ها که علی القاعده نمیشناسم با بچه ش که در عکس خط خطی شده داره با دخترم بازی میکنه!:/ اومدن نزدیک. یعنی بچه ش بچه هارو دید دنبال اینا میدوید. بعد من از اونام که همیشه جلوتر از بقیه سلام میکنم. حال و احوال میکنم. جلوتر از همه لبخند میزنم به همه. سعی میکنم خوش مشرب و خوش برخورد باشم. اما در اواسط ۳۶ سالگی یک آن با خودم گفتم خب که چی؟! چرا من باید به زنی سلام بدم که زورش میاد دهنشو بگردونه بگه سلام. خب اون نمیگه منم نمیگم. حتی اومدم هزار بار بگم بچتونو با تیشرت آوردید بیرون تمام ناف مافش بیرونه سرما میخوره ها، با خودم گفتم خب به من چه. مادر داره!... فکر کردم از امروز این شکلی شدم اما یادم اومدم نه ظاهراً از دیروز اینشکلی شدم:/. دقیقا در ۳۶ سال و ۷ ماه و پانزده روزگی!:/... دیروز همسرم کلید نبرده بود ایفونمونم در رو باز نمیکرد، لباس پوشیدم برم باز کنم، تا در آسانسور رو باز کردم همسرم و یک خانم جلو آسانسور بودن. حالا من به طور کلی سلام رو دادم اما همسرم داشت میگفت آره کلید همراهم نبود این خانوم زحمت کشیدن درو باز کردن. خب تا روز قبلش لبخندی پهن بر صورت میکاشتم و میگفتم خیلی ممنونم زحمت کشیدید. اما دیروز مثل خودش یبس به در آسانسور نگاه میکردم و همسرم حرف میزد فقط سر تکون میدادم. خب من چرا تشکر کنم؟! اومدی بیای توو همسر منم چپیده اومده دیگه کار خاصی نکرده:/ بعد چرا فقط من؟! خب توی زن همسایه هم یه لبخندی بزن. نمیزنی حقیقتا منم حوصله ندارم دیگه. درواقع حوصله خیلی از آدم هارو ندارم. باتشکر.