خیلی روز رو بد آغاز کردم. علیرغم اینکه با کلی ذوق ظرف خوراکی پسرم رو گذاشتم. کوله پشتیش رو آماده کردم. و کلا برای اولین روز مدرسه با انرژی تمام روز رو آغاز کردم اما به طرز افتضاحی علیرغم اینکه این مسیر رو شونصدهزار بار رفته بودم اما اینبار توی پارکینگ سمت راننده رو یجوری مالوندم به دیوار که کاملا ماشین جمع شد از در تا گلگیر. دیوار هم ریخت پایین. در این حد که ماشین رو ول کردم دوییدم بالا همسرم رو فرستادم پایین. تجربه ش برای من خیلی بد بود. تا همین حالا یک لحظه از فکرش بیرون نیومدم اما تنها چیزی که قطعا از امروز در خاطرم میمونه رفتار همسرمه که یکسره گفت:  «مهم نیست. همه میزنن. منم زدم. حالا که زدی دیگه با خیال راحت تر برو نترس از زدن. من خودمو برای زدن های بیشتر از این آماده کرده بودم‌. طبیعیه اندازه ماشین دستت نباشه، فدای سرت تهش صد تومن خرجشه دیگه» حتی اون منو بغل کرده بود هی میگفت بابا ناراحت نباش فدای سرت. خدارو شکر کن به دیوار خورده به آدم نخورده. تا اینارو نزنی اندازه دستت نمیاد که. فکر می‌کنی بقیه نزدن؟!... گفتم میبخشی؟! گفت آره بابا این چه حرفیه مگه چیکار کردی؟! من اصلا بهش فکرم نمیکنم تو هی میگی یادم میفته...الآنم دارم بهش میگم من فکر میکنم هنوز برای تنهایی برداشتن زوده. میگه نه نذار ترس مانعت بشه، به این فکر کن سمت راننده رو کامل زدی حالا اگر به جایی هم بخوره دیگه مهم نیست که زدی امروز دیگه:/ دیگه از چی بترسی؟!... هلاک استدلالتم مرد:/