اولین قدم های ورود به دنیای درن دشت...

زمان ما پیش دبستانی اسمش آمادگی بود. حقیقتا جز چندتا چیز مبهم چیزی از دوره ی آمادگیم یادم نمیاد. زندگی ما بچه های دهه شصتی ها هم اینجوری بود که مثلا وسایل باقی مونده از بچه بزرگ ها میرسید به کوچیکا:)...به من مدادشمعی و مدادرنگی و این چیزا از خواهر قبلی رسیده بود:)) با اینکه همه نو بودن تقریبا ولی من بازم دوست داشتم خودم برای خودم و به اسم خودم داشتم... حالا که خودم مامانم میفهمم چقدر مامان باباها گناه داشتن. چقدر زمان قدیم از خودشون میزدن. چقدر حتی شرایط اقتصادی براشون از زمان ما سخت تر میگذشته بهشون...
حالا سی سال از دوره ی آمادگی خودم گذشته و بچم داره میره پیش دبستانی:) ...همه اینارو با ذوق برای پسرم خریدم و حقیقتا فقط خودم ذوق کردم:/ پسرم اصلا ذوقی از خودش خیلی در ور نکرد:/ اصلا دنیای دخترا با پسرا فرق داره انگار. پسرا اصلا درگیر این جینگولی جات نیستن. حالا من خودم مثلا برای اون جا مدادی اتوبوسیش دارم پر پر میزنم، پسرم فقط جذب سونیک روی دفتر شده:/...
خلاصه که من کی انقدر بزرگ شدم که سی سال از آمادگی رفتنم گذشته باشه؟!:)
توی سه کیلو و ۴۹ سانتی که زاییدم کی انقدر بزرگ شدی که داری میری پیش دبستانی؟!:)
+ کاش بند ناف مامانا با بچه هاشون تا ابد به هم وصل میموند:(