بعضی ساعات خیلی به آدم سخت میگذره. خیلی زیاد...ساعاتی از یک فروپاشی کامل رو انگار داری سپری می‌کنی...خوابی که صبح دیدم و دوباره پرت شدم وسط تمام دل نگرانی هام ، تمام تلاشی که در طول روز کردم افکار استرس آور رو از خودم دور کنم، اما تهش شد ساعاتی پیش که نشستم گوشه آشپزخونه تا بقیه منو نبینن و به پهنای صورت گریه کردم و به بدترین و بدترین اتفاقات ممکن فکر کردم و احساس کردم مستأصل ترین و ناتوان ترین آدم این دنیام در اون لحظه...و چه غریبانه از خدای بزرگ خواستم منو رها نکنه و پناهم باشه...و رنج ... چه واژه ی سنگینی و چه بار سنگینی بر دوش ما آدم ها...