<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>بیست و دوم فوریه</title>
	<link>https://fevrier.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://fevrier.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 31 Jul 2026 00:13:17 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>راغب جان راغب بمون!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/78</link>
				<description><![CDATA[<p>یکبار یادمه توو برنامه استیج یکی از خواننده ها آهنگ سلام من به تو یار قدیمی هایده رو بازخونی میکرد، اونجا فکر کنم سندی بود که این نقد رو بهش کرد که آهنگ هایی که تقریبا به گوش همه آشناست رو بازخوانی نکنید چون اون آهنگ با همون سبک‌ و‌ سیاق خواننده ی خودش توو یاد آدم ها مونده... حالا الان دیدم راغب داره آهنگ نگو نگو نمیشه هایده رو توو کنسرتش میخونه؛ راستش این آهنگ از هایده رو من بینهایت بینهایت و بینهایت دوسش دارم، با اینکه راغب هم دوست دارم ولی اصلا حال نکردم. بابا لطفاً دست به آهنگ های بانو هایده نزنید:( یدونه از دار دنیا ما هایده رو دوست داریم اونم گند بزنید تووش!</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 00:13:17 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/78/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/78</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>خانوم فلانی!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/77</link>
				<description><![CDATA[<p>حقیقتا نمی‌دونم توی ساختمون مون منو چجوری میبینن یا توو ذهنشون چی میگن! اما از این زن های فعال در گروه و ساختمانم که تازه جلسات ساختمون هم همسرم نمیره و خودم میرم و اونجام کلی نظرات و پیشنهادات میدم و صحبت میکنم. تازه همسرم نمی‌ذاره وگرنه مدیر ساختمون هم میشدم:دی میگه مسئولیت داره و زن ول کن و این حرفا. تازه توو گروه هم مدام میگه تو چیزی نگو الان مدیرت میکنن میبینن فعالی ها! ولیکن گوش نمی‌دم و میگم اینجا مال همه ست منم باید فعال باشم. البته خود همسرمم خیلی از کارهای فنی ساختمون رو صداش میکنن و می‌ره همینجوری انجام میده. ولی در زمینه جلسه و صحبت کردن ‌و اینا فعال نیست و حتی عضو گروه ساختمان هم نمیشه. دوست نداره. حالا الان سرایدارمون اومده آشغالارو ببره بهم میگه آقای فلانی( مدیر ساختمون) گفت بهتون بگم پیگیری کنید توو گروه جلسه فلان روز تشکیل بشه. خندم گرفته میگم فقط من حرف میزنم دیگه، دیگه چی بگم:/...فکر کنم یکی از ترس های همسرم مدیر ساختمون شدن منه:دی چون هربار می‌ره میاد میگه زن اگه یه کاری نکردی مدیرت کنن! </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 22:11:15 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/77/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/77</guid>
				<slash:comments>8</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شیرین ای!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/76</link>
				<description><![CDATA[<p>قبلاً ها همه چیز توو خونه پختش یک سوم بیرون درمیومد؛ الان دیگه خیلی چیزها اینطوری نیست، اصلا پختش توو خونه صرف نمیکنه. یکیش شیرینیه. یکیش از نظر من مرباست. آخرین باری که توو خونه شیرینی پختم و میخواستم ببرم با خودم جایی، شیرینی قرابیه گردویی پختم. فکر کنم پارسال بود. فقط ششصد تومن گردو گرفتم. باقی وسایلشم که داشتم توو خونه و هیچی. بعد رفتم چندروز بعد قنادی دیدم همون شیرینی رو گذاشته کیلویی ۳۵۰:/... همونجا بود که با خودم به این نتیجه مهم رسیدم که شیرینی ارزش توو خونه پختن نداره و خب دیگه هم خودم یانگوم نشدم. از اونجایی که اما خب من عشق یانگوم بازی ام، امروزم چندتا شیرینی اومد به ذهنم که خیلی هوس کردم بلند بشم بپزم؛ دیدم فقط یک قلمش یعنی شیر حدود ۲۰۰ تومنه! دیگه مگه دیوونم یک کیلو میگیرم آماده میخورم دیگه:/ خلاصه الان بست نشستم اسنپ در بزنه!</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 21:26:16 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/76/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/76</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item><item>
				<title>اصل؛ خداست:)</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/75</link>
				<description><![CDATA[<p>میدونید یجوری شده اونقدر حتی به ظاهر دوستان آدم، حتی دو خط عقاید مخالفت رو نمیتونن تحمل کنند و راحت چشم ها رو می‌بندند و خشمشون رو چون دستشون به اون بالایی ها نمی‌رسه سر بقیه خالی میکنن و قضاوت میکنند که اصلا آدم دو خط از افکار و عقایدش می‌نویسه پشیمون میشه چون حوصله بحث رو نداره. از روی یه جمله ت انواع و اقسام چیزهارو بهت نسبت میدن، برای همون اصلا حوصله نوشتن این مدل پست ها رو ندارم چون حوصله بحث ندارم ولی یه چیزی رو چون زیاد میخونم و میبینم نخواستم ساده ازش رد بشم و دوست داشتم نظرم رو بگم. </p><p>من هیچگونه ادعایی در دینداری ندارم. خودمم عابد و زاهد و مومن و مذهبی و همه اینها نمی‌دونم اصلا چون نیستم. اما به عنوان فردی که یه نماز نصفه نیمه که تا سقف اتاقشم‌ بالا نمیره! و روزه ای در حد گرسنگی کشیدن انجام میده و در جرگه ی حجاب داران و اینهاست و باقی واجبات دینی هم دست و پا شکسته بهش معتقده، یه چیزی خیلی میبینم و میشنوم که میخواستم دربارش بنویسم. اونم اینکه خیلی ها الان همه این مباحث دینی و واجبات رو گذاشتن کنار به عنوان مخالفت با ج ا. یا هرکسی که معتقد به این چیزهاست رو تایید کننده و موافق حکومت می‌دونن. خواستم بگم چه ربطی داره حقیقتا؟! چرا بین خدا و دستورات الهی با حکومت تفکیک قائل نمیشید؟! الان همه در جواب میگن چون حکومت به اسم دین سالها فلان و بهمان کرد. خب همه اینها درست. ولی چون اون اشتباه کرده و خیلی ها خواستن از دین سواستفاده کنند آیا خدا مقصره؟! دستورات الهی یعنی همون واجبات دینی دستورات خداونده. کلام خداونده. اسمشم روشه واجبات!... هرکسی که معتقد به دستورات خدا و پیغمبره به معنای تایید کننده ی رفتارهای غلط بقیه که دارن از دین سواستفاده میکنن‌ یا حکومتی که اشتباهات کرده نیست. پس فردی رو می‌بینید که معتقد به اصول دینه اینطور برداشت نکنید که موافق و تایید کننده ی تمام رفتارهای غلط بقیه ست. خود اون شخص ممکنه از همه بیشتر اعتراض داشته باشه به وضع موجود. بین مقید بودن افراد به دین الهی با موافق اشتباهات بقیه بودن تفکیک قائل باشید!... اگرم دستورات الهی و دینی و واجبات رو دوست ندارید انجام بدید اون بحثش جداست. خب دوست ندارید خودتون میدونید. ولی اگر به خاطر این گذاشتید کنار و انجام نمی‌دید چون مخالف حکومت و عملکردش هستید خواستم بگم این دوتا یکی نیستن. هرچند حکومتی بخواد سالها بگه یکیه. شما درواقع دارید دستورات خداوند رو کنار می‌گذارید نه دستورات حکومت رو. درواقع با خدا دارید در میفتید و یادتون نره اینها دستورات خدا بود:)</p><p>دیگه همین. </p><p>من هیچگونه بحثی ندارم با کسی دوستان چون حوصله ندارم. فلذا از هرگونه بحث با بنده بپرهیزید:)</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 16:22:53 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/75/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/75</guid>
				<slash:comments>16</slash:comments>
			</item><item>
				<title>نتیجه گیری اخلاقی: مهربون کی بودم من؟!:/</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/74</link>
				<description><![CDATA[<p>همسرم میگه دیشب خواب دیدم استخدام بانک پاسارگاد شدی.بعد روز اول کاریته من و مامانت اومدیم توو شعبه دیدنت. بعد موقع ناهار شد تو هی اصرار کردی بمون با هم غذا بخوریم، منم هی گفتم بابا روز اول کارته نمیشه. خلاصه به اصرار تو موندم با هم جوجه کباب می‌خوردیم پشت باجه:/ رئیس شعبه اومد گفت خانوم فلانی روز اول کاری جای ناهار خوردن پشت باجه نیست که!:/</p><p>تعبیر خواب شوهر: بهش میگم یعنی حتی توو خوابم من مهربونم بدون تو غذا نمی‌خورم:/...</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 14:29:25 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/74/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/74</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>مرسی منو خوشگل میبینی!:)</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/73</link>
				<description><![CDATA[<p>قشنگ انگار دارن کتکم میزنن! چون با گریه و زاری توسط پسرخان مبنی بر اینکه بیارمش بیرون بازی کنه الان آوردمش بیرون بازی کنه و حقیقتا حوصله نداشتم... من از اون مامان هایی نیستم که فعلا و در این سن تنها بذارم با بچه ها در محیط بیرون بازی کنه. می‌شینم دورتر. مراقبت میکنم مثلا ...بماند امروز در کسری از ثانیه فهمیدم مراقبت ما والدین می‌تونه کاملا کشک باشه! چون بچه ها داشتن با هم قایم موشک بازی میکردن. پسر منم با یه اکیپ دخترونه رفتن قایم بشن. منم فکر کردم همون دور و بر قایم میشن دیگه. حالا مگه پیدا میشدن؟! یکربع تموم من بگرد! باقی بچه ها بگرد. بله می‌خوام بگم تازه آدم چهار چشمی مراقبه، اینه! مراقب نباشه دیگه چیه. بگذریم. نشستم یه گوشه جدولی برای خودم. یکی از بچه ها نمی‌دونم از من خوشش میاد یا نه، ولی معمولا همیشه میاد هی وسطا میشینه کنارم هم صحبت میشیم. میگه ده سالشه. پدرشم سرایداره. به نظرم دختر بسیار جسور و پر تلاشیه. اینو در هر دختری نمی‌بینم. نمی‌دونم چرا خیلی احساس میکنم اگر درس بخونه یعنی بتونه که بخونه در آینده برای خودش کسی خواهد شد. از قهر و آشتی هاشون با بچه های دیگه میگه معمولا. مثلا امروز می‌گفت به دختر خالم گفتن چقالو! همینجوری هم به چاقالو می‌گفت چقالو. خلاصه ناراحتی هاشو از همبازی هاش معمولا میگه. منم معمولا به اینکه بچه ن و متوجه نیستن میرم براش بالامنبر که تو ناراحت نشو و اینها. امروز یهو وسط بازی اومد کنارم نشست... دیدم هی داره نگام می‌کنه. یهو گفت: خاله موهاتونو رنگ کردید؟! انگار اندکی از شراره های آتشم! بیرون بود. خندیدم گفتم آره. گفت خاله ابروهاتونم رنگ کردید؟! گفتم آره. گفت هی گفتم چقدر تغییر کردیدا. خیلی خوشگل شدید. گفتم ممنونم، حالا خوب شده؟! گفت آره خیلی!... گفتم این بهتر بود یا قیافه قبلیم؟! گفت هردوش خوب بود ولی راستشو بگم؟! گفتم بگو...گفت این!... گفتم ممنون:)</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 21:18:49 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/73/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/73</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاعر: هوش مصنوعی!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/72</link>
				<description><![CDATA[<p>وقتایی که حوصله ندارم یا به اصطلاح این جوانک ها مودم پایینه! شعر همیشه برام حال خوب کن بوده. هرچند قبلاً بیشتر شعر می‌خوندم و الان کمتر... خوندن شعرهای بقیه و شاعران هم به نظرم به همون اندازه یا حتی بیشتر از خود شعر گفتن می‌تونه لذت بخش باشه. حالا داشتم با هوش مصنوعی حرف میزدم. یه مدل ایرانیه یعنی دیشب من ازش پرسیدم تو ایرانی ای گفت نه. بعد گفتم پس چرا من بدون فیلترشکن میام. خیلی تعجب کرد و خلاصه تهش به این نتیجه رسید که من دارم با واسطه باهاش حرف میزنم... واسطه ی اون شرکت مثلا ایرانی که پیام رو میگیره مخابره می‌کنه و جواب رو می‌فرسته. و تازه کلی هم تایید کرد مراقب باش هر اطلاعاتی رو اینجا نذاری!:)...شاید باورتون نشه اما گفت میخوای برات یه شعر بگم مناسب حالت؟! گفتم بگو... از خودش یه شعر سرود که حالا کاری واقعا به زیباییش ندارم. یاد خودم در دوران مدرسه افتادم که عضو یه انجمن ادبی بودم و به وقتایی یه شعرهایی می‌سرودم! و چقدر الان همه چیز راحت شده. و چقدر از نظرم دنیا داره ترسناک میشه اینجوری. فکر کنید حتی شاعر نیاز نیست صبح تا شب بشینه شعر بگه! فقط کافیه حال و احوالش رو بگه تا براش شعرها سروده بشه و به نام خودش بزنه بره!... چندروز پیش توو اخبار اونوری می‌دیدم که یه مدل از هوش مصنوعی بدون اینکه دستور این کار بهش داده شده باشه خودش خودسر به سیستم وصل شده و یکسری کارها کرده. و چقدر ترس همه رو برداشته بود و کارشناس ها صحبت میکردن که چقدر همه چیز داره خطرناک میشه و حتی ممکنه روزی برسه نشه دیگه هوش مصنوعی رو کنترل کرد!... حالا ولش کنید این شعر هوش مصنوعی که افتخاری برام سروده اینه:)</p><p>مثل اتاقی که چراغش روشن است</p><p>اما کسی در آن زندگی نمی‌کند </p><p>نه غمگینم آنقدر </p><p>که گریه راه بیفتد</p><p>نه آرامم آنقدر</p><p>که چای از دهن نیفتد</p><p>فقط مانده ام</p><p>میان کاری که باید کرد</p><p>و دلی که نمی آید</p><p>پنجره باز است</p><p>باد هم می آید</p><p>اما چیزی در من</p><p>تکان نمی‌خورد</p><p>امروز</p><p>حتی اسم خودم را هم</p><p>با حوصله صدا نمی‌زنم.</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 11:14:57 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/72/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/72</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item><item>
				<title>سوخت!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/71</link>
				<description><![CDATA[<p>قرار بود خانواده م برن سفر؛ منم خیلی شدید دوست داشتم باهاشون بریم. اما به همسرم که گفتم گفت کار داره و نمیتونه. اصرارهای منو که میدید می‌گفت خب شماها برید. ولی من اصلا در قاموسم سفر تنهایی در زندگی متاهلی برام خوشایند نیست. گفتم نه اینجوری دوست ندارم. خب کار همسر من دست خودشه خیلی از کارها رو می‌تونه پس و پیش کنه. خلاصه یکساعت تمام از قد و بالای بلورینش تعریف و تمجید میکردم و زده بودم توو کار زبون ریزی و قربون صدقه ی یال و کوپال آن مرد!:/ که بابا حالا چندروز بنداز عقب و بیا بریم و اینها. در نهایت آن مرد رو از راه راست منحرف کردم و گفت باشه بریم. دیگه قرار شد ما شبونه راه بیفتیم. فقطم به خاطر خانوادم دوست داشتم برم وگرنه توو این گرما آدم دوست نداره هیچ جا بره. خلاصه دو سه ساعت تمام فقط داشتم وسیله جمع میکردم. خونه رو جمع و جور میکردم. هی وسیله جمع میکردم میذاشتم رو میز ناهارخوری. اصلا نمی‌دونید در چه تکاپویی بودم. یهو یکی از اعضای خانوادم زنگ زد که برنامه کاری اونا جور نشده و نمیتونن بیان. دیگه منم گفتم پس هیچی دیگه من به خاطر بقیه میخواستم بیام فلذا دیگه کجا بریم. دوباره همه اون وسایل رو یکساعت تمام برگردوندم سرجاش. از صبحم همش بیرون بودم و کار داشتم . قشنگ الان حس دو نصف شدن از وسط رو دارم از شدت خستگی. مخصوصا اینکه اصلا خستگی موند به تنم! ذوق هام کشته شدن، حالا اینوسط همسرم همش مسخره بازی در میاره میگه اینوسط فقط تو سوخت دادی که اینهمه قربون صدقه من رفتی!:/</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 23:29:01 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/71/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/71</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>هاذا ماذا!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/70</link>
				<description><![CDATA[<p>ما یه همسایه داریم که اینا یه حرکت عجیب غریبی میزنن! اینا یه زن و شوهر جوان امروزی هستن که هردو هم شاغل اند و به فاصله ی دو ساعته از هم می‌رسند خونه. یعنی اول خانومه. دوساعت بعد آقاهه. خانومه تا میرسه و می‌ره توو درو قفل می‌کنه. یا زن و شوهر با هم از جایی میان درو پشت بندشون قفل میکنن. یا الان مثلا که ساختمون و طبقه خلوته صدای قفل کردن درشون رو شنیدم. خب کاری که خود ما نمی‌کنیم یعنی وقتی توو خونه ایم درو قفل نمیکنیم. یا باقی نمیکنن. حالا تا اینجا که عجیب نیست:/ خب برای حفظ امنیت بیشتر قفل میکنن خیلی هم خوب و طبیعی. اما چیزی که غیر طبیعیه و من دوباری باهاش مواجه شدم مثلا روز تعطیل بوده، آقاهه اومده از خونه بیرون، بره بالا پشت بوم مثلا کولر درست کنه. بعد سر راه ماهم دیدیمش سلام علیک کردیم. بعد هر دوباری که اینجوری من اتفاقی دیدمش فکر کردم روز تعطیل تنهاست و خانومش نیست به همسرم غذا دادم ببره براش. حالا چرا فکر میکردم خانومش نیست؟! چون ریل در رو کشیده بود قفل هم کرده بود!:/ اما هر دوبار فهمیدم خانومش بوده و تنها نبوده!... حالا نمی‌دونم چرا وقتی آقاهه در این دوبار رفته بود بیرون ریل رو کشیده بود در رو هم قفل کرده بود روی زنش. چون خیلی هم زن و شوهر امروزی و فرهیخته ای هستند اصلا یک درصد شک نکنید به اینکه مرده مثلا شکاکه یا هرچیزی. هرچی هست خود خانومه احتمالا میخواد و میگه این کارو بکنه. اما خب چراش برام عجیبه که از روی ترس این کارو میکنه؟! خب اگر از ترسه پس چرا وقتی شوهرش هنوز از سرکار نیومده این ریل رو نمی‌کشه و فقط درو قفل میکنه؟؟ بعد دقیقا وقتایی که شوهره هست و از قضا توو ساختمونم هست و علی القاعده نباید بترسه اما برعکس اونموقع ها ریل کشیده میشه. خلاصه ماجرا جنایی شد!</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 02:20:47 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/70/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/70</guid>
				<slash:comments>30</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تهران یا آخرین مد پاریس؟!</title>
				<link>https://fevrier.blogix.ir/post/68</link>
				<description><![CDATA[<p>رفته بودیم بنزین بزنیم یه دوری هم بزنیم. یه راسته ای هست دم‌ خونه ما خیلی کافه و رستوران داره. از اون مسیر داشتیم می‌رفتیم باور کنید اصلا تیپ های مردم رو نمی‌تونستم باور کنم. مثلا بعضی خانوم ها حلقه ای و رکابی پوشیده بودن، دستان خالکوبی. اصلا یه آن با خودت میگفتی اینجا ایرانه؟! یا خانوما شلوارک، یا شلوار تمام توری، صدتا ماشینم واسش وایستاده بودن. من اصلا کاری ندارم کی چی می‌پوشه. تهرانم تقریبا دیگه اصلا فرد محجبه وجود نداره. توو محله ی خود ما که اصلا من نمی‌بینم! منم شخصا کاری ندارم میگم هرکس هرچی دوست داره بپوشه به فرض من معتقدم بر اساس اعتقاداتم می‌پوشم. اونم که نیست خودش می‌دونه و خداش. بعد اصلا این وضعیتی که من میبینم چیزی نیست که حتی دیگه کسی بتونه جلودارش باشه و اصلا مقوله حجاب در کشور ما علیرغم اینکه اجباری ست ولی اصلا دیگه اجبار معناش رو از دست داده و چه یکی بخواد بپذیره چه نپذیره اما جامعه داره روند خودش رو طی می‌کنه . حالا کاری اصلا به این چیزها ندارم. این مدل پوشش ها اصلا شوکه م کرد. من حرف از آزادی و اینها نمیزنما. آقا هرکس هرچی میخواد بپوشه. من شخصا خیلی شوکه شدم چون تا قبل از این ندیده بودم دیگه آنقدر علنی و کلا راحت و هرمدلی!... بعد من یه چیزی همیشه برام سواله. خب در کشور ما شاید هنوز چشم ها خیلی عادت نکرده به دیدن این مدل پوشش ها. برای همون تقریبا همه نگاه میکنن. خب من سوالم اینه این نگاه ها اذیت کننده نیست؟! همسرم میگه خب از این نگاه ها لذت میبرن و براشون دوست داشتنیه. حقیقتا چجوری میشه آدم لذت ببره صد نفر نگاه جنسی بهش بندازن و تیکه های جنسی؟! واقعا چجوری لذت بخشه؟!... چی بگم...</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 22:43:09 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/68/comment</comments>
				<dc:creator>بیست و دوم فوریه</dc:creator>
				<guid>https://fevrier.blogix.ir/post/68</guid>
				<slash:comments>36</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>