<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>ماهی قرمز</title>
	<link>https://fevrier.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://fevrier.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 13 Sep 2026 16:14:05 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>تمام تلاشتون رو بکنید مریض نشید!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/144</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/144</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 16:14:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی این چندروزی که درگیر یکسری داروها بودم باید بگم وضعیت دارو خیلی افتضاحه. تقریبا هرچی دکتر می‌نویسه نیست! شاید فکر کنید داروهای خاص! ولی نه اصلا بحث خاص بودنه نیست، ساده ترین داروها نیست. باید کلی داروخانه بگردید شاید جایی داشته باشند. بدترین قسمت ماجرا اینجاست که یکسری داروها مثلا بعد عملی دکتر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی این چندروزی که درگیر یکسری داروها بودم باید بگم وضعیت دارو خیلی افتضاحه. تقریبا هرچی دکتر می‌نویسه نیست! شاید فکر کنید داروهای خاص! ولی نه اصلا بحث خاص بودنه نیست، ساده ترین داروها نیست. باید کلی داروخانه بگردید شاید جایی داشته باشند. بدترین قسمت ماجرا اینجاست که یکسری داروها مثلا بعد عملی دکتر تجویز می‌کنه اما خودشم می‌دونه نیست بعد میگه اینو باید استفاده کنی اما نیست فلذا برو با دردش بساز چاره نیست!... بعد مسخره ترین قسمت ماجرا هم اینه که امروز متوجه شدم داروخانه ها برای خوندن نسخه جدا پول میگیرن. مثلا داروی من امروز شد ۱۵۰ تومن. هفتاد و خورده ای توو قبض به عنوان تعرفه خدمات داروخانه گرفت که گفت برای خوندن نسخه ست:/...حالا فعلا همه داروخانه ها اینطور نشدن. ولی ظاهراً همه دارن بدین شکل میشن چون همسر من زنگ زد ۱۹۰ گزارش بده. در جواب گفت آره از این به بعد اینجوریه به جاش میتونید اسم دارو رو خودتون بگید که پول نسخه خوانی ندید:/ حرفی ندارم واقعا!:/</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/144/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سلام مجدد</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/143</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/143</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 12:23:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام بچه ها. این پست رو صرفا جهت رفع نگرانی عده ای از دوستان می‌ذارم که جویای احوالم بودن. حقیقتا من سه شنبه عمل کردم. اما خب تا همین امروز اصلا حالم خوب نبود. چندروز اول که اصلا خونه خودمون نبودم. باقی هم بچه هارو میسپردم به همسرم و فقط میرفتم اتاق می‌خوابیدم چون تمام داروها هم خیلی وحشتناک خواب او...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام بچه ها. این پست رو صرفا جهت رفع نگرانی عده ای از دوستان می‌ذارم که جویای احوالم بودن. حقیقتا من سه شنبه عمل کردم. اما خب تا همین امروز اصلا حالم خوب نبود. چندروز اول که اصلا خونه خودمون نبودم. باقی هم بچه هارو میسپردم به همسرم و فقط میرفتم اتاق می‌خوابیدم چون تمام داروها هم خیلی وحشتناک خواب اور بودن طوری که من اصلا چشمام رو به زور میتونستم باز کنم. و واقعا نمی‌تونستم موبایل دست بگیرم همین چند خط رو هم بنویسم. کرونا هم همچنان دارم ولی دیگه درگیر عمل بودم اصلا اونو فراموش کردم و اهمیت نمی‌دم و همینجوری هست.</p><p>خلاصه ممنونم از هرکسی که به یادم بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/143/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کوکب خانمی که گره کور خورده!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/142</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/142</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 19:54:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یعنی یجوری به هم گره خوردم و از زمین و آسمون داره برام می‌باره که موندم. یه عمل جزئی اما با دوره نقاهت در پیش دارم، حالا خودم کرونا گرفتم. بعد دقیق نمی‌دونم وایتکس آسیب زده بهم یا کروناست چون از ناحیه گلو نابودم. اما خودمو بستم به آموکسی سیلین و قرص و دمنوش های گیاهی که خودمو برسونم فقط به عمل چون ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یعنی یجوری به هم گره خوردم و از زمین و آسمون داره برام می‌باره که موندم. یه عمل جزئی اما با دوره نقاهت در پیش دارم، حالا خودم کرونا گرفتم. بعد دقیق نمی‌دونم وایتکس آسیب زده بهم یا کروناست چون از ناحیه گلو نابودم. اما خودمو بستم به آموکسی سیلین و قرص و دمنوش های گیاهی که خودمو برسونم فقط به عمل چون نباید سرما خورده باشی. حالا در این هاگبر واگیر با بدنی که واقعا بی حال و بی جونه و دوست دارم پس بیفتم یکی عین پروانه دورم بگرده:/ افتادم به جون خونه که اگر کسی اومد عیادتم نگه کوکب خانم چه زن بی سلیقه ای بود!:/ چندین مدل هم غذا پختم اهالی منزل گرسنه سر بر بالین نذارن یه وقت:/ انشالله که قدرم دونسته میشه:/ البته مادر عزیزتر از جانم میاد پیشم ولی من نمی‌خواستم اصلا به مامانم بگم چون استرس میگیره اما خب فهمید. و با اینکه بالاخره مادرم میاد و خودشم میگه مگه مادر نداری؟! اما خب همه کارامو کردم حداقل ترین زحمت رو بندازم بر دوش مادر عزیز که جانم فدای اوست و قربان مهربانی و لطف و صفای او!... حالا امروز خوشحال و شاد و خندان از اینکه وضعیت گلوم بهتره یهو دیدم دختر طفل معصومم چه سرفه ها که نمیکنه. سریع بردم دکتر میگه خانوم چقدر گلو و گوشاش عفونت کرده میگم والا آقای دکتر من با اولین سرفه آوردمش دیگه تا الان علائمی نداشت من بفهمم خب:(... هیچی کلی دارو نوشته میگه حالا دو روز دیگه دوباره بیار ببینم عفونت گوشش از بین رفته یا نه. میگم آقای دکتر من عمل دارم توروخدا این بچه رو خوب کن من بعد عمل نمیتونم بغل اینا کنم. میگه چاره چیه خانم:( هیچی... اومدم بچم چندبار از لحظه ای که اومدیم بالا آورده. اینوسط دارم به همسرمم توصیه های کارهای بعد از عمل رو میگم که ببین غذاها آماده و مهیاست تو فقط ظهر به ظهر یه پلوپز روشن کن. حالا مامانمم احتمالا هست ولی اگر نبود این. بچه هم دیگه اگر دستشویی اینا کرد باید بشوری. بعد چون مریضه بغلی میشه اینارو باید حواست باشه. یهو می‌فرماید زن مگه زبونت رو میخوای عمل کنی؟! خب همه اینارو میگی بعد عمل دیگه:دی... خلاصه محتاج دعای خیرتون هستم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/142/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>56</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زن فلانی!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/141</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/141</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 00:54:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من اصلا درگیر و دار نگاه فمنیستی و این صحبتا نیستم کلا. یعنی اصلا جهان بینیم و نگاهم درگیر این چیزا نیست. اما راستش جایی که آدم رو به واسطه ی حضور یک نفر دیگه مثلاً همسرت ارج و قرب می‌نهند به نظرم خیلی زشته! چون هرکسی برای خودش هویت و شخصیتی داره، هرکس برای خودش کسیه!... همسر من اصلا علاقه ای به حضو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من اصلا درگیر و دار نگاه فمنیستی و این صحبتا نیستم کلا. یعنی اصلا جهان بینیم و نگاهم درگیر این چیزا نیست. اما راستش جایی که آدم رو به واسطه ی حضور یک نفر دیگه مثلاً همسرت ارج و قرب می‌نهند به نظرم خیلی زشته! چون هرکسی برای خودش هویت و شخصیتی داره، هرکس برای خودش کسیه!... همسر من اصلا علاقه ای به حضور در گروه ها و فعالیت در مثلا گروه ساختمان و این چیزا نداره. هرجا هم نیاز باشه شماره بده عضو گروهی بشه، شماره منو میده. جلسات ساختمون هم نمیره. البته هرکار فنی ای باشه و بهش نیاز باشه چون در امور فنی وارده کمک می‌کنه. حالا جلسات رو من میرم چون معتقدم اینجا محل زندگی ماست و همه باید دلسوز باشن. به غیر من خانوم های دیگه ای هم میان ولی اونا همسر ندارند. حالا چندباری بعد از حضورم، آقایون که همسرم رو دیدن با جملاتی از این قبیل: چرا خودت جلسات رو نمیای؟! / جلسات جدیه کاش خودت می‌آمدی/ چرا خانومت رو میفرستی؟!و ...مثلا دعوتش می‌کنند به جلسه... یعنی اگر مثلاً مرد بره جلسه جدی محسوب میشه زن بره از جدیت کم میشه!:/ یا مثلاً یه زن نمیتونه جلسه رو پیش ببره انگار! و یا اینکه اصلا مگه زنی جای شوهرش میره؟! آقا اون یک شخصیت برای خودش داره منم یک شخصیت جدا هستم. من جای خودم میرم. به اندازه مسئولیت خودم. مگه رسمی بودن جلسات با حضور اقایون معنا میگیره؟! کی میگه اصلا این جلسات فقط باید مردونه باشه؟! خانوما که پیگیرترن خیلی وقت ها... حالا خود همسرمم هربار میگه خانومم از من پیگیرتره اخه...حالا این موارد به کنار! </p><p>در همین وانفسا یکی از مدیران ساختمون خانومه که تازه انتخابش کردیم. قبل از مدیر شدن من ازش خواستم اون مدیر بشه چون هیچکس حاضر نمیشد مدیر بشه، ایشونم خانم بسیار پیگیری بود.  اونم می‌گفت اگر شما میای باهم مدیر بشیم من قبول میکنم که خب منم نه وقت دارم نه همسرم موافقه و مدام میگه مسئولیتش سخته و دیگه منم دودل میکنه. حالا توو جلسه اخیر بعد کلی خواهش و التماس مدیریت رو این خانوم قبول کرد، یه آقا هم با همین وضعیت التماس گونه مدیریت رو دادن بهش. یعنی متفق القول شدیم که یه خانوم به همراه یه آقا مدیر بشن. منم توو جلسه اخیر یواشکی به این خانوم گفتم اگر یکی از اقایونم با شما مدیر بشن شما قبول میکنی؟! گفت باشه. خلاصه منم هی به خانومه اطمینان خاطر میدادم که اون مدیر هم بشه باز من و بقیه کمکش میکنیم و شخصا تنهاش نمی‌ذارم و هرجا به کمک من نیاز باشه هستم. خب واقعا هم هستم. حالا از جلسه که اومدیم بیرون این خانم به من زنگ زد که خانم فلانی شما چون به قول اهالی انشا و ادبیاتتون خوبه میشه یه برگه در قالب قوانین ساختمان بنویسید من چاپ کنم بدم درب واحد ها؟! گفتم باشه چشم چیا بنویسم؟! گفت مثلا دمپایی نذارن جلو در. قبل از اومدن سرایدار برای تحویل زباله، زباله ها رو نذارن کنار واحد. خلاصه از این چیزا و هرچیزی که خودتون بهتر میدونید تجربتون بیشتره و اینا.... منم گفتم چشم و نشستم یه متن خیلی شیک و مجلسی و رسمی نوشتم با کلی بند. حالا خودم همینجوری دادم همسرمم بخونه و اونم گفت خیلی عالی و کامله. بعد فرستادم برای خانومه و تشکر اینا کرد گفت به آقای فلانی( اون یکی مدیر که فکر میکنم استاد دانشگاهه) گفتم، ایشونم گفت بی‌زحمت به شما( یعنی من) بگم که وردش رو برای ایشون بفرستید که چاپ کنیم. منم حالا توو موبایلم هی ورد به هم می‌ریخت با بدبختی چون بچه ها نمی‌ذارن لپ‌تاپ دست بگیرم رو هوا سریع روشن کردم اینو درست کردم فرستادم برای آقای فلانی، زیرشم نوشتم که خانوم فلانی فرمودند همچین چیزی بنویسم من هرچی به ذهن خودم اومد نوشتم دیگه هرجارو صلاح دونستید حذف و اضافه بفرمایید. آن مرد بزرگوار در جواب برای بنده بعد از تشکر و عرض ارادت! نوشت که خانوم فلانی راستش علت اینکه به شما زحمت دادیم این بود که آقای فلانی( همسرم) که در فلان و‌ بهمان مسائل وارد هستند بررسی کنند، فلذا بی‌زحمت بدید ایشون یه نگاهی بهش بندازن اصلاح کنند!:/ ... خب بهم برخورد؟! حقیقتا بله....خب در جواب فقط نوشتم قبل از ارسال برای شما دادم ایشون خوندن گفتن کامله نیاز به اصلاح نداره. اما توو دلم از اینکه خود منو عددی ندیدی خب ناراحت شدم. من خودمو از همسرم جدا نمی‌دونم. اون هرچی که هست در نگاه مردم، باعث افتخار منه، اما در کل من تحصیلاتم از همسرم بالاتره. اطلاعاتی که اون در فلان و بهمان مسئله داره رو منم دارم و خودمم خوندم و می‌دونم. بعد خب از اول می‌دادید اون بنویسه پس! در ضمن مگه تو اصلا از من خواستی؟!:/...هیچی دیگه آقا کلا می‌خوام بگم این نگاه زیبایی نیست. هر زنی لزوما فقط زن فلانی نیست. غیر از زن فلانی، هویت و شخصیت خودش رو داره. فلذا زیبا تر سخن بگو مرد!:/</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/141/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عنوان هم نداره...</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/140</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/140</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 23:23:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعضی کسب و کارها یجوری شدن که دیگه داره به آدم برمیخوره! خب میدونید علی القاعده اونی که مغازه یا کسب و کاری توو بالاشهر داره قابل قیاس با پایین نیست. توو تهران که اینطوریه. یعنی بر فرض اونی که مزون داره توو بالا یه شومیز ۱ تومنی رو راحت میگه ۹ تومن. یا یه دندونپزشک توو بالا یه پر کردن ساده رو راحت م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی کسب و کارها یجوری شدن که دیگه داره به آدم برمیخوره! خب میدونید علی القاعده اونی که مغازه یا کسب و کاری توو بالاشهر داره قابل قیاس با پایین نیست. توو تهران که اینطوریه. یعنی بر فرض اونی که مزون داره توو بالا یه شومیز ۱ تومنی رو راحت میگه ۹ تومن. یا یه دندونپزشک توو بالا یه پر کردن ساده رو راحت میگه چهل پنجاه! همون توو پایین ده پونزدهه. اما راستش برای این عصر و دوره من خیلی این اختلاف قیمت هارو برنمیتابم. چون الان بازار رقابتی شده؛ میلیون ها آنلاین شاپ ها اومدن. مردم قبل از خرید یه باطری هم دیجی و دیوار و اینستا و صدتا محل رو ممکنه بگردن و الان قیمت نرمال همه چیز دست همه هست! دیگه شما بهترین کباب هم بذاری جلوی من بیشتر از دو تومن در نمیاد! ولی وقتی رستورانی به صرف بالاشهر بودنش همون رو می‌ذاره جلوی آدم و میگه ده حقیقتا به آدم برمیخوره از اینکه چرا فکر میکنن میتونن آنقدر راحت مردم رو خر فرض کنن؟! و اینکه دوست عزیز قراره پول جات رو چند با ما حساب کنی؟!...</p><p>جایی که می‌خوام فرزندم رو پیش دبستانی ثبت نام کنم امروز زنگ زدن که مدارکش رو بیار با چند قطعه عکس. خب گفتیم بریم همین بغل خونمون یه عکس بندازه. پاشدیم رفتیم منم حالم بد، دیگه گفتم برم دیگه مجبورم.  رفتم گفت ۶ تا ۷۵۰ تومن. دیگه به لطف موبایل ها الان همه مامانا عکاس تشریف دارن. گفتم خودم عکس بگیرم فقط چاپ کنم چی؟! گفت ۴۴۰. گفتم خب باشه پس میرم خودم عکس میگیرم. علتشم این بود خواهرم قبلاً یه عکس پرسنلی ازش گرفته بود. دیدم دارم دیگه چه کاریه همون میارم شیش تا بزنه. در این حین رفتم ببینم جایی هویج دارن! توو همون فاصله که همسرم با بچم توو ماشین منتظر بودن نگو همسرم زده دیوار ببینه عکاسی نزدیک کجاها هست. یکی توو چندتا منطقه پایین تر زده بوده اصلا نیاز به حضور هم نیست، بفرستید خودمون اصلاح هم میکنیم می‌فرستیم. ۶ تا ۱۵۰ هزار تومن!... دیگه زیاده عرضی نیست!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/140/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی 🥕 موز می‌شود!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/139</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/139</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 22:33:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اینوسط تخم هویج رو چرا ملخ خورده؟!... چند وقته هرجا میرم هویج نیست. حتی توو آبمیوه فروشی ها اومدم آب هویج سفارش بدم هویج نبود. امروز یه جا هویج پیدا کردم یعنی ته بار؛ همه شکسته و له و لورده، به زوووور سه چهار تا دونه شکسته برداشتم فقط بیارم سوپش🍲 کنم بزنم به زخم این گلو. پای صندوق گفت ۱۷۵ هزار تومان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اینوسط تخم هویج رو چرا ملخ خورده؟!... چند وقته هرجا میرم هویج نیست. حتی توو آبمیوه فروشی ها اومدم آب هویج سفارش بدم هویج نبود. امروز یه جا هویج پیدا کردم یعنی ته بار؛ همه شکسته و له و لورده، به زوووور سه چهار تا دونه شکسته برداشتم فقط بیارم سوپش🍲 کنم بزنم به زخم این گلو. پای صندوق گفت ۱۷۵ هزار تومان!😐️...آیا روزی هویج فکر میکرد انقدر آدم بشه؟!... همه یک صدا: علی برکت الله!... ماشالا ماشالا بهش بگید ماشالا، صد قل هو الله بهش بگید ماشالا، هرکی نگه ماشالا 🥕 بشه ایشالا!🫤</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/139/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شلوار پلنگی...</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/138</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/138</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 01:21:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دونم تجربه ی خوردن سر کسی توو صورتتون رو دارید یا نه. در یک کلام خیلی وحشتناکه. پسرم حدود یکی دوساله که بود یه شب توو ماشین هی داشت دست به مانیتور میزد آهنگ شلوار پلنگی رو بیاره! جالبه هنوزم ما تمام مسیر رفت و برگشت به هرجا رو باید شلوار پلنگی گوش بدیم:/ آخه پسرم ننه ت مازنیه بابات مازندرانیه کی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم تجربه ی خوردن سر کسی توو صورتتون رو دارید یا نه. در یک کلام خیلی وحشتناکه. پسرم حدود یکی دوساله که بود یه شب توو ماشین هی داشت دست به مانیتور میزد آهنگ شلوار پلنگی رو بیاره! جالبه هنوزم ما تمام مسیر رفت و برگشت به هرجا رو باید شلوار پلنگی گوش بدیم:/ آخه پسرم ننه ت مازنیه بابات مازندرانیه کیت شمالیه که تو مارو با این آهنگ پوره کردی؟!... بعد همسرمم هی میگفت نکن و تا آهنگ رو عوض میکرد پسرم می‌برد روی شلوار پلنگی حتما هم باید صداش تا ته بلند میشد وگرنه گریه زاری میکرد. اونشب همسرم تا اومد آهنگ رو کم کنه، پسرم وسط گریه حرصش گرفت و سرشو محکم داد عقب که چون توی بغل من بود با ضرب خورد توو صورتم. یعنی دردش فوق فوق وحشتناک...امروزم یعنی حدود همین یکساعت پیش دخترم بغل پدرش بود. همسرم گذاشت زمین. این تا اومد زمین شروع کرد گریه کردن. هردو روی مبل نشسته بودیم. من اومدم بغلش کنم یهو سرشو داد عقب و با سر کوبیده شد توو صورت مادر بخت برگشته. درجا دهنم شد پر خون:/ لب بالام پاره شد لبمم باد کرد شد شتر:/ از اونور فکر میکنم علاوه بر از دست رفتن تارهای صوتیم و پاره شدن لبم، کرونا هم گرفتم. چون ظاهراً علایم این ویروس جدیدی که همه دارن میگیرن و میگن کروناست رو هم دارم:/. خب عزیزان کلکسیون بنده تکمیله؛ همین الان تازه اشکام از درد لبم خشک شده، میریم که داشته باشیم دست و پنجه نرم کردن رو با کرونایی که مارو ول نمیکنه بعد اینهمه سال!... کی اینوسط چشمم زد؟! خودش بیاد بگه!:))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/138/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توصیه های درمانی شما را پذیراییم!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/137</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/137</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 23:23:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه بنده خدایی صبح با من تماس گرفت فکر کرد از صدام خوابم. گفتم نه صدام گرفته. احتمالا باور نکرد چون عذرخواهی کرد بدموقع زنگ زده. بعد دوباره عصر زنگ زد دید از صبح بدترم گفت خانوم فلانی مریض شدید؟! گفتم نه وایتکس استفاده کردم ظاهراً به تارهای صوتیم آسیب زده. حالا علاوه بر صدا حنجره م میسوزه. مثل زمانی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه بنده خدایی صبح با من تماس گرفت فکر کرد از صدام خوابم. گفتم نه صدام گرفته. احتمالا باور نکرد چون عذرخواهی کرد بدموقع زنگ زده. بعد دوباره عصر زنگ زد دید از صبح بدترم گفت خانوم فلانی مریض شدید؟! گفتم نه وایتکس استفاده کردم ظاهراً به تارهای صوتیم آسیب زده. حالا علاوه بر صدا حنجره م میسوزه. مثل زمانی که گلو چرک می‌کنه شده. رفتم از داروخانه تیموسیب هم گرفتم یه ساشه ی گیاهیه برای التهاب گلو و صدا. تا الان سه ساشه خوردم تاثیری نداشته. روی بروشور هم نوشته یک تا سه ساشه در روز. آبلیمو عسل و این چیزا هم میخورم ولی فعلا تاثیرگذار نبوده. از اونور نگرانم برای یه موضوعی و باید حتما خوب بشم. خلاصه الکی الکی خود را داغان نمودیم:/</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/137/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جمعه ی خود را چگونه به پایان رساندیم؟!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/136</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/136</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 18:38:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با شکسته شدن شمعدون، درواقع شمعدونی که برای آیینه و شمعدون عروسیمون بود. چگونه؟! توسط پسر خانه که داشت با کلاه توی هوا میجنگید:/...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با شکسته شدن شمعدون، درواقع شمعدونی که برای آیینه و شمعدون عروسیمون بود. چگونه؟! توسط پسر خانه که داشت با کلاه توی هوا میجنگید:/...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/136/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرسی که فهمیدید من بیشعور نیستم!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/135</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/135</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 16:23:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیدید بعضی کارها یا حرف ها هست که آدم هزار بار توو ذهنش اون حرفارو میزنه اون کارارو تصور می‌کنه که کرده اما باز در واقعیت نمیتونه! دقیقا من الان کاری رو کردم که هزاران بار قبلش توو ذهنم انجام داده بودمش اما عملی نمیکردمش چون میترسیدم!... ما یه همسایه ی پایینی داریم که یکبار اومد بالا و در کمال ادب و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیدید بعضی کارها یا حرف ها هست که آدم هزار بار توو ذهنش اون حرفارو میزنه اون کارارو تصور می‌کنه که کرده اما باز در واقعیت نمیتونه! دقیقا من الان کاری رو کردم که هزاران بار قبلش توو ذهنم انجام داده بودمش اما عملی نمیکردمش چون میترسیدم!... ما یه همسایه ی پایینی داریم که یکبار اومد بالا و در کمال ادب و احترام و با کلی عذرخواهی و شرمندگی گفت بچشون به دنیا اومده و وقتی پسر من می‌پره بچشون بیدار میشه. بابای خونواده اومده بود. من خدایی تا قبل از اون اصلا نمی‌دونستم که صدا این مدلی پایین می‌ره. و بعد از اون دیگه حکومت نظامی توو خونه ما برقراره از بس میگیم نکن نپر. اما خب پسرک ما یک پسر پر انرژی ست که دیگه من کم میارم از بس میگم نکن:/ با این حال بسیار بسیار کنترل میکنیم. اما همش نگران پایینی هستم. در عین حال جیگرم برای بچه خودمم کبابه که توو آپارتمان نمیتونه هیچ کاری کنه و دلم برای بچه هم میسوزه از بس نکن نکن می‌شنوه. اما خب همش هم نگرانم صدا نره پایین و اونارو اذیت نکنه. همیشه توو ذهنم این بود ببینمشون مثلا بگم ببخشید اگر صدا میاد من واقعا بی توجه نیستم و سعی میکنم کنترل کنم ولی واقعا یه جاهایی از دست من خارجه اما از تصور اینکه نکنه برخورد خوبی نشون ندن یا نگن اشکال نداره و بدتر چیزی بگن که دیگه راه معمولی هم نتونیم بریم هیچوقت این کارو نمی‌کردم. تا اینکه دیدم اینبار یکی در واحدمون رو میزنه. یه بچهه بود آش دندونی آورده بود و گفت این آش دندونی برادرمه. رفتم براش خوراکی اینا آوردم گذاشتم توو سینیشون و یه کم حالش اینارو پرسیدم و گفتم کدوم واحدید؟! گفت زیری شما. از اونجایی که ایام خوابگاه مثلا وقتی کاسه بشقاب بچه هارو میخواستم پس بدم تووش حتما چیزی میذاشتم مثل بیسکوییت اینا و هم اتاقیم کلی بهم می‌خندید که وای تو عین مامان های پنجاه ساله محبت می‌کنی دیگه خوابگاه چیزی پس دادن نداره که! اما خب من کلا این مدلی ام. چیزی هم که من از مادرم شنیدم اینه که در رسم و رسوم مادریم این مدلیه که وقتی آش دندونی میارن باید کادو بدی. دیگه منم یه شلوار لی کوچولو کادویی داشتم از قضا پسرونه. کلا از این مدل کادوها زیاد دارم چون خیلی از لباس های که خریدم یا هدیه گرفتم زمان خودش اندازه بچه هام نشده و خب نگه داشتم هدیه بدم. سریع گذاشتم توو یه جعبه و روبان زدم و بردم پایین. خانومه که اومد و کلی تشکر کرد گفتم من همسایه بالاییتون هستم، برای سر و صداها ببخشید باور کنید ما خیلی کنترل میکنیم و مدام تذکر میدیم ولی دیگه پسر بچه ست هرکاری هم کنیم باز خیلی چیزها از کنترل ما خارجه. خانومه بنده خدا گفت نه بابا اون اوایل بچم کولیک داشت با صدای پشه هم بیدار می‌شد برای همون اومدیم گفتیم وگرنه بچه هستن دیگه نمیشه کاریش کرد و خلاصه وایستادیم تازه جلو در یک ربع خوش و بش کردیم. واقعا بعدش یه حس فوق العاده داشتم.‌احساس میکردم یه دین بزرگ که به گردنم بوده از گردنم برداشته شده. چون واقعا دوست داشتم بدونن من واقعا به اونا فکر میکنم و نمی‌خوام ازارشون بدیم ولی واقعا از کنترل من یکسری چیزها خارجه وگرنه بحث بیشعوری نیست!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/135/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادایی باشید!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/134</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/134</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 13:51:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حقیقتا نمی‌دونم چرا بعضی چیزا برام درس عبرت نمیشه. من چندباری کف شوی من رو با وایتکس باهم ریختم توو توالت فرنگی. خب درسته وایتکس رو با هیچی نباید قاطی کرد ولی ترکیب این دوتا روی سطح معمولی بلایی سرم نیاورده بود. ولی توی توالت فرنگی نمی‌دونم چه گازی تولید میشه که در کسری از ثانیه، دقیقا در کسری از ثا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حقیقتا نمی‌دونم چرا بعضی چیزا برام درس عبرت نمیشه. من چندباری کف شوی من رو با وایتکس باهم ریختم توو توالت فرنگی. خب درسته وایتکس رو با هیچی نباید قاطی کرد ولی ترکیب این دوتا روی سطح معمولی بلایی سرم نیاورده بود. ولی توی توالت فرنگی نمی‌دونم چه گازی تولید میشه که در کسری از ثانیه، دقیقا در کسری از ثانیه یهو چشمات و سینه ت میسوزه و تمام ستون فقرات پشتت میگیره و نفست بالا نمیاد. من دو باری به همچین حالت وحشتناکی رسیدم که دوییدم سمت پنجره و با دعا و التماس به دنیا برگشتم:/... اما باز وایتکس میخرم:/ اینبارم نمی‌دونم چه برندیه همینجوری از اسنپ سفارش دادم ولی حتی به اندازه یک در هم می‌ریزی یهو تا ته حلقت رو میسوزونه. با اینکه ریختم کف سطوح چندروز پیش و دیدم چجوری شدم اما باز دیروز خیلی کم ریختم توو سینک. یعنی در کسری از ثانیه چشم و قفسه سینه و تا ته حلقم سوخت. نتیجه: امروز اصلا صدا ندارم. نمی‌دونم چه بلایی سر تارهای صوتیم اومده. در این حد که زنگ زدم با مامانم حرف بزنم اصلا صدام از گلوم در نمی‌آمد که حتی بتونم بگم چی شده!...حالا معمولا سینک رو با دامستوس میشورما نمی‌دونم این چه مرضی بود. حالا از اونجایی که همسرم خب می‌دونه من اصلا بچه هامو تنها نمی‌ذارم و بخوام جایی برم با خودم حتما میبرم و اصلا امکان نداره خونه تنهاشون بذارم چون کوچولو هستن، حالا با پسرم رفته بودن نون بگیرن. منم دخترم رو در این فاصله بردم حموم. بعدش اومدم لباساشو تنش کردم تلویزیون براش روش کردم خودم رفتم حموم لباس اینارو جمع کنم در و دیوار بشورم:/ دقیقا از رو نمیرم!:/... بعد نگو همسرم و پسرم رسیدن هی در میزنن، دخترمم پشت در هی میگه بابا بابا ولی خب درو باز نمی‌کنیم. اول فکر کرده دارم نماز میخونم. پنج دقیقه صبر کرده دیده نه خبری نیست. بعدش دیگه به گفته خودش ترسیده که این حتما دوباره وایتکس اینا ریخته حالش بد شده غش کرده:/... کلیداش توو ماشین بوده. بعد پنج دقیقه دوییده رفته از پایین آورده و در رو باز کرده، من یهو از شیشه بخار گرفته ی حموم دیدم یه مرد گنده پشت در حمومه:/ یعنی سکته ناقص و کامل رو زدم. درو باز کرده، میگم وای چرا اینجوری میای توو؟! سکته کردم!:/ میگه الله اکبر از دست تو زن! مارو خودت سکته دادی گفتم حتما غش کردی. میگم مگه من غشی ام؟!:/... دوباره میگه الله اکبر!:/</p><p>آقا خلاصه نتیجه اخلاقی اینکه: مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید:/ مردن با مواد شوینده حقیقتا خیلی یجوریه:/ به حلق و چشم و ریه خودتون رحم کنید. و یادتون نره خانوم های ادایی که مشمول اونی که وایتکس می‌ریزه همه جارو میسابه نمیشه! قدرشون بیشتر دونسته میشه!:دی دیگه از بنده گفتن بود خواه پند گیر خواه ملال! </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/134/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>42</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از دیو و دد ملولم و باباجون شدنم آرزوست!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/133</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/133</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 01:17:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خودمون کم کار و بار و زندگی و گرفتاری داریم، یکی از نوه های دبستانی خونمون هم برداشته یه گروه زده ماهارو که شامل خاله ها و بابا جون و مامان جون و اینا میشه عضو کرده. دم به دقیقه هم میاد برات می‌نویسه خاله کجایی چرا جواب نمیدی؟! خاله کلیپ هامو دیدی؟! یا حتی زنگ میزنه که برو ببین!:/... یا نظرسنجی می‌ذ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خودمون کم کار و بار و زندگی و گرفتاری داریم، یکی از نوه های دبستانی خونمون هم برداشته یه گروه زده ماهارو که شامل خاله ها و بابا جون و مامان جون و اینا میشه عضو کرده. دم به دقیقه هم میاد برات می‌نویسه خاله کجایی چرا جواب نمیدی؟! خاله کلیپ هامو دیدی؟! یا حتی زنگ میزنه که برو ببین!:/... یا نظرسنجی می‌ذاره مثلا این مدلی که این گروه خوب است یا خیر؟! حالا مگه جرات داریم بزنیم خیر تا دل بچه نشکنه. بعد از اون و پشت بند اون بقیه نوه ها هم برداشتن برای ما گروه زدن. همه هم منتظر واکنش و فعالیت ما در گروه هستند. یعنی به اتفاق خواهر ها و مامان و بابام همگی می‌خوایم موهامونو بکنیم. بابام که بنده خدا دور از جونش روانی شده. اونروز می‌گفت من هی فکر میکنم پیام های مهمی برام اومده میام کلی طومار میخونم صدا گوش میدم میبینم این نوه هان. حالا خواهرم برداشته بابامو حذف کرده از گروه ها و به بچه ها هم اعلام کرده بچه ها بابا جون عذرخواهی کرد نمیتونه همراهیتون کنه چون پیغام های کاری داره و قاطی میشه. من اونوسط برداشتم نوشتم خوشبحال بابا جون، کاش من بابا جون بودم!:دی ...خواهرم پشت بند حرف من ریسه رفته بود از خنده و نوشته بود کی بشه مثل بابا جون نجات پیدا کنیم:دی... اون یکی خواهرم چهارتا استیکر زدن توو‌ سر و اینا گذاشته بود. یکی نوشته بود بعد هزارتا کار تازه اخرشب میایم یه گوشی دست بگیریم اونم باید توو گروه این و اون نظرسنجی پاسخ بدیم و خندیده بود و خودمون بزرگ ها داشتیم از خنده کبود می‌شدیم:/ که یهو شد پیرهن عثمان! و یه نوه زد گروهش رو پاک کرد که گروه من بیمزه بود هیچکی دوست نداشت. یکی نوشت باشه همتون بابا جون باشید ما ناراحت نمیشیم! ... هیچی دیگه به شکر خوردن افتادیم برای نشکستن دل هاشون هی گفتیم نه خیلی فیض می‌بردیم و اینا...که یهو چندتا گروه دیگه دیدیم اومد بالا:/...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/133/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اجازه بدید قربون دست و پای بلورینش برم!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/132</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/132</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 00:48:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز توو مرکز خرید دوتا دختر پشت صندوق( صندوقداران) سر دیدن عکس های همدیگه توو گوشی؛ ریسه رفته بودن از خنده. یهو پسرم برگشت سمتشون گفت: دخترا آروم تر:/...توو مطب دکتر هم اصلا کاری به معاینه ش نداشت و یهو وسط حرفای دکتر و معاینه گفت: چرا اینهمه چراغ روشنه؟! لامپ اضافی خاموش!  ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز توو مرکز خرید دوتا دختر پشت صندوق( صندوقداران) سر دیدن عکس های همدیگه توو گوشی؛ ریسه رفته بودن از خنده. یهو پسرم برگشت سمتشون گفت: دخترا آروم تر:/...توو مطب دکتر هم اصلا کاری به معاینه ش نداشت و یهو وسط حرفای دکتر و معاینه گفت: چرا اینهمه چراغ روشنه؟! لامپ اضافی خاموش!  </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/132/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی ۴۱ و ۳۶ و ۵.۵ میشن خانواده + جونیور!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/131</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/131</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 00:05:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۳۶ سالگی اینجوریه که سر سکینه قزی و قمر خانوم و اشرف بی بی! که بحثتون میشه، بعد همچین توو بحث یه چیز بسیار بسیار ناراحت کننده می‌شنوید، اونقدر ناراحت کننده که ممکنه یکی در شرایط عادی چمدون ببنده بره! اما شما دیگه حال ادامه ی هیچگونه بحثی رو ندارید از قضا قبلشم با وایتکس نمی‌دونم مارک چی چی گلوتون رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۳۶ سالگی اینجوریه که سر سکینه قزی و قمر خانوم و اشرف بی بی! که بحثتون میشه، بعد همچین توو بحث یه چیز بسیار بسیار ناراحت کننده می‌شنوید، اونقدر ناراحت کننده که ممکنه یکی در شرایط عادی چمدون ببنده بره! اما شما دیگه حال ادامه ی هیچگونه بحثی رو ندارید از قضا قبلشم با وایتکس نمی‌دونم مارک چی چی گلوتون رو سوزوندید و اصلا صداتون در نمیاد و حال ندارید حرفای تکراری رو تکرار کنید؛ به جاش یکساعت بعد وقتی رفته لباسهای بیرونش رو دراره، میربد اتاق، پنجره و در رو هم می‌بندید که همسایه ها نشنون، بعد میگید عذرخواهی کن تا ببخشمت:/ ۴۱ سالگی هم اینجوریه که اونم میگه تو اول عذرخواهی کن:/... و شما میگی باید عذرخواهی کنی:/... اونم میگه اول تو بکن، دفعه قبل من عذرخواهی کردم بعدش تو نکردی:/... در اون حین بچتون هم در رو باز می‌کنه میاد تو، پنج سال و نیمگی هم اینجوریه که میگه اومدم دعواتون رو تماشا کنم:/ در اون حین هم یا گهگاهی به مادرش میگه عذرخواهی کن! یا به پدرش. پدرشم رو بهش میگه عذرخواهی کنم؟! اونم میگه آره تقصیر تو بود.۴۱ سالهه لپشو میاره جلوی ۳۶ سالهه و میگه اول بوس کن تا بعد بگم ببخشید:/ ... </p><p>امضا: خانواده ی خجسته پور!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/131/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وان توو تیری فور تشکر تشکر!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/130</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/130</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 22:16:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ یه مدتی بود احساس میکردم پسرم دچار یه مشکلی شده و نگران شده بودم. کلی هم نذر و نیاز کرده بودم یه وقت به جراحی و اینا نکشه چون من کلا مادر ترسویی هستم سر ختنه ش هم داشتم سکته ناقص و کامل رو باهم میزدم:/ دیگه چه برسه چیزای دیگه.  این مدت هی سرچ میکردم می‌خوندم هی بیشتر نگران میشدم. تا اینکه بعد از کل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> یه مدتی بود احساس میکردم پسرم دچار یه مشکلی شده و نگران شده بودم. کلی هم نذر و نیاز کرده بودم یه وقت به جراحی و اینا نکشه چون من کلا مادر ترسویی هستم سر ختنه ش هم داشتم سکته ناقص و کامل رو باهم میزدم:/ دیگه چه برسه چیزای دیگه.  این مدت هی سرچ میکردم می‌خوندم هی بیشتر نگران میشدم. تا اینکه بعد از کلی زیر و رو کردن اینترنت و خواندن نظرات و اینها یه فوق تخصص در بالای این شهر! در اون زمینه پیدا کردم و امروز رفتیم پیشش. نذر کرده بودم برای بچه ها خوراکی بخرم. دقیقا جلوی من هرکی می‌رفت توو کلی عکس و اسکن و عمل و اینها براشون تجویز میشد و می‌دیدم چقدر چقدر میلیون میلیون رو دارن کارت میکشن. رفتم داخل گفت هیچی نیست بچه رو اذیت نکن بذار زندگیشو بکنه:/... اومدم بیرون و خوشحال از اینکه بچم هیچیش نیست و خب اون همه هزینه احتمالی هم صفر شده‌ بود. بعد رفتم سر راه برای تعدادی از بچه ها خوراکی اینا بخرم. بیشتر از تمام اون هزینه ها پول خوراکی ها شد:/ علی برکت الله!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/130/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای سین دخت...</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/129</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/129</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 02:01:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب اعلام شده بود جلسه ی ساختمونه اما عده زیادی نیومده بودن. راه افتادیم با چندتا از همسایه ها رفتیم جلو در واحدهاشون که تشریف فرما بشن برای جلسه. در یکی از واحدهارو که زدم، دختر بچه ی اون واحد رو میشناختم. عضو ثابت بازی با بچه های دیگه ست. هربار که رد میشدم و میدیدمشون بهشون میگفتم حسابی بازی کنید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:300/300;" src="https://uploadkon.ir/uploads/770802_26IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B9%DB%B0%DB%B3-%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B4%DB%B1%DB%B6-300-x-300-pixel-.jpg" width="300" height="300"></figure><p>امشب اعلام شده بود جلسه ی ساختمونه اما عده زیادی نیومده بودن. راه افتادیم با چندتا از همسایه ها رفتیم جلو در واحدهاشون که تشریف فرما بشن برای جلسه. در یکی از واحدهارو که زدم، دختر بچه ی اون واحد رو میشناختم. عضو ثابت بازی با بچه های دیگه ست. هربار که رد میشدم و میدیدمشون بهشون میگفتم حسابی بازی کنید که کم کم مدارس باز میشه و تموم میشه این روزا.  اون اما از بین جمع بچه ها همیشه می‌گفت من مدارسم باز بشه بازم میام با بچه ها بازی میکنم. وقتی پدرش درو باز کردو گفتم تشریف بیارید جلسه گفت ما چندروز دیگه داریم از اینجا میریم، مستاجر بودن. راستش فقط به دخترش فکر میکردم که دیگه باید با همبازی هاش خداحافظی کنه. توو عالم بچه ها یکی از سخت ترین جدایی ها همین تغییر کردن خونه و از دست دادن دوستان قدیمیته. یه غربت خاصیه که فقط توو دل کوچولوها می‌چرخه و باید چشیده باشی تا بفهمی چی میگم. یه تلخی که هیچوقت مزه ش از زیر زبونت نمیره. تقریبا از همین جاهاست که دیگه کم کم دنیا خودشو بهت نشون میده و میفهمی چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ، نه دین داری نه آیین داری ای چرخ...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/129/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توصیه های زیر پیرنی!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/128</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/128</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 23:44:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ احساس میکنم جوونا خیلی بی حوصله شدن برای جنگیدن توو زندگی مشترک... برای دوام... باور کنید هرکسی عمر زندگیش به ده و بیست رسیده با تحمل و سازش بوده. من نمی‌دونم چرا عده ای تا دوتا رفتار اشتباه از همسرشون مخصوصا سالهای اول میبینن دیگه گیرپاژ میکنن، بابا اندکی صبور باشید اندکی صبوری کنید آدم ها در زندگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:300/300;" src="https://uploadkon.ir/uploads/68ec01_26IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B9%DB%B0%DB%B2-%DB%B0%DB%B0%DB%B0%DB%B3%DB%B3%DB%B9-300-x-300-pixel-.jpg" width="300" height="300"></figure><p> احساس میکنم جوونا خیلی بی حوصله شدن برای جنگیدن توو زندگی مشترک... برای دوام... باور کنید هرکسی عمر زندگیش به ده و بیست رسیده با تحمل و سازش بوده. من نمی‌دونم چرا عده ای تا دوتا رفتار اشتباه از همسرشون مخصوصا سالهای اول میبینن دیگه گیرپاژ میکنن، بابا اندکی صبور باشید اندکی صبوری کنید آدم ها در زندگی به مرور تغییر میکنن پخته میشن. رشد میکنن‌. همیشه خام و بی تجربه و بچه که باقی نمی‌مونن...زندگی با صبر به ثمر میشینه...وگرنه جا زدن که هنر خاصی نمی‌خواد. </p><p> پیش پای شما، در یک جمع مهمانی حرف از گرونی بود و اینکه همه‌چیز کیفیتش اومده پایین اما قیمت ها رفته بالا. در همین راستا همسر همیشه کم حرف ما اومد با جمع همراهی کنه، زد اونوسط بنده رو شتک کرد!:/... یهو اشاره کرد به تیشرت تنش که بنده برای تولدش خریده بودم. گفت شما اینو چند خریده بودی عزیزم؟! گفتم دو و پونصد. یهو گفت بیا، این دو و پونصد پولشه، انگار زیر پیرنه!:/... حالا من خودم دلقک درونم بالاست و اینجور مواقع خودم از همه بیشتر مسخره بازی درمیارم و خب کلی به اتفاق جمع شوخی کردیم و زدیم به مسخره بازی و تموم شد. تا اینکه اومدیم منزل و داشتم چایی میریختم یهو دوباره یادم افتاد شتک شدم!:/ در همون حینی که چایی میریختم ادای صداشو درآوردم و با صدای مردونه گفتم: این انگار زیر پیرنه!:/ این زیر پیرنه مرد؟! ...گفت بابا بخدا اومدم مثلا بگم همه چیز گرون شده این مدلی گفتم. گفتم خب نگو دیگه. من کلی زحمت کشیدم برات خریدم، کاری نکن دفعه بعد هیچی نخرما:/ اونم می‌خندید!:/ ...خب! تموم شد؟! بله تموم شد. چایی خوردیم با خرما که از اکالا با تخفیف خریدم ۱۷۵ تومن. اما اگر سالهای اول ازدواجمون بود تموم میشد؟! ...مرسی که پاسخ رو میدونید! خیر:))... جنگ جهانی توسطم راه می‌افتاد... خب شخصا به مرور بزرگ شدم رشد کردم حرف ها با افزایش سن برام رنگ باخت. ارزش زندگی رو در چیزهای بالاتری یافتم. آرامش در زندگی برام شد اولویت. دیگه اگر از چیزی رنجیدم یا دوسش نداشتم به جمله ی مختصر مفیدی بسنده کردم و تمام...</p><p>و این روند تمام ماست...تمام ماها به مرور در زندگی تغییر میکنیم. رشد میکنیم. ده سال بعد شبیه ده سال قبلمون فکر نمی‌کنیم. حرف نمیزنیم. همه همینیم...برای همینه که صبوری باید در زندگی کرد. اصلا اگر میخواستم توصیه ای به شما فرزندانم بکنم، قطعا میگفتم بر اخلاق و رفتار و کردار و منش و خلاصه بالا و پایین هم صبوری کنید؛ خامی ها تموم میشه و روزی شما دونفر دو فرد نیمچه پخته می‌شید که میفهمید هیچی ارزششو نداشت...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/128/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ترمز بریدگان!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/127</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/127</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 19:36:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[متاسفانه ما آدم ها قابلیت اینو داریم که با یه حرف غلط یه رفتار بد یه عدم کنترل خشم یا هرچیز به ظاهر ساده ای روز و روزهای دیگران رو خراب کنیم و حتی گاهی خیلی هامون تهش خودمون رو هم مقصر ندونیم یا حتی بابتش عذاب وجدان نداشته باشیم. بالاخره آدمی ست و توجیهات درونیش برای اقناع خودش که خودش خوبه و بقیه غ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>متاسفانه ما آدم ها قابلیت اینو داریم که با یه حرف غلط یه رفتار بد یه عدم کنترل خشم یا هرچیز به ظاهر ساده ای روز و روزهای دیگران رو خراب کنیم و حتی گاهی خیلی هامون تهش خودمون رو هم مقصر ندونیم یا حتی بابتش عذاب وجدان نداشته باشیم. بالاخره آدمی ست و توجیهات درونیش برای اقناع خودش که خودش خوبه و بقیه غلط! دقیقا همین دیروز دوتا اتفاق افتاد که داشتم به بشر فکر میکردم و به اینکه: به کجا چنین شتابان حقیقتا؟....</p><p>تبلیغ یه فروشگاهی رو مدتی بود شنیده بودم. دیگه دیشب غروب همسرم رو راضی کردم پاشیم بریم اونجا. خب یه فروشگاه بزرگ در حد هایپر استار ارم رو در نظر بگیرید که خب بعد از اندکی حضور در فروشگاه چون من داشتم میگشتم، همسرم گفت با بچه می‌ره بیرون میشینه تا من بگردم. آخرای گشتن هام بود یعنی پای صندوق بودم که صدای داد و بیداد و دعوا شنیدم. اونقدر همه چیز با صدای بلند و شدید بود که همه هجوم برده بودن دم در ورودی. منم اون لحظه داشتم برمیگشتم بیرون و میخواستم برم بیرون که در همون مسیر یکی از خانواده هایی که طرف دعوا بود هم داشت می‌آمد داخل و مادره با داد به طرف دعواش می‌گفت آخه آدم به یه بچه میگه جنده؟! خجالت نکشیدی.‌طرف مقابل انگار به دخترش این واژه رو گفته بود. این خانواده ظاهراً یه مادربزرگ، یه مادر و یه دختر ده دوازده ساله بودن. دختره هم پشت بند صدای مادرش گفت آدم جنده باشه بهتر از اینه که.... دیگه باقیش رو نفهمیدم. فقط از اونجایی که بعضی همیشه در تمام دعواها نخود هر آش هستن و دوست دارن نظرات خودشون رو صادر کنند به عرصه جهانی! یه آقای بی اعصابی که مسئول صندوق بود و قبلشم موقع حساب کردن جنس های من انگار داشتن کتکش میزدن! یهو از این سر فروشگاه با اون تن صدای بلندش گفت خب الان شماهام که دارید همون حرف هارو میزنید؛ پس فرق شما با اونا چیه؟! ... خلاصه من دیگه تا همینجا حضور داشتم و رسیدم به همسرم و اومدیم از پله برقی بیایم بالا که همین خانواده یهو اومدن پشت ما روی پله که اونام برن بیرون. همون دختر بچه ی ده دوازده ساله ی خونواده داشت گریه میکرد و به ترکی می‌گفت می‌خوام برم بیرون و نمی‌خوام بیام. ظاهراً از حرف آقای صندوق دار هم ناراحت شده بود یا حالا بعدش کی چی گفت رو نمی‌دونم. مادر و مادربزرگشم داشتن همه هم رو آروم میکردن اما به شدت همشون ناراحت و عصبی بودن. همسر منم رو به دختربچه می‌گفت چیزی نیست خودتو ناراحت نکن، منم میگفتم اما خب اونقدر عصبانی و ناراحت و مشغول حرف با همدیگه بودن که اصلا متوجه نبودن و نمیشنیدن. اون خانواده با ناراحتی هنوز داخل نرفته اونقدر زهرشون شد بابت یه دعوا که برگشتن و با ناراحتی رفتن و مادره هم فقط می‌گفت من نمی‌ذارم کسی به بچم حرف بزنه. همسرم که بیرون نشسته بود می‌گفت روی پله برقی بچه ها پریدن به هم دعواشون شد یهو مادراشون به جای جدا کردن اونا هم با هم دعواشون شد و شروع کردن موهای همو کشیدن:/... بعد دوتا مرد این خانومارو هی جدا میکردن اما باز میپریدن به هم. حالا من اصلا کاری ندارم چی شد و چی نشد. فقط به گریه های اون بچه فکر میکردم که اومده بود بگرده و همه با ناراحتی داشتن برمیگشتن چون یه نفر دیگه دلش خواسته بود به یه بچه دوازده ساله بگه جنده فارغ از اینکه فکر کنه چقدر این واژه سنگینه ...</p><p>دقیقا در مسیر برگشت، همسرم یه جا پارک کرد توو مسیر که بره سریع یه نون باگت بگیره بیاره. حالا جای بدی پارک کرد و توو مسیر بود درست، قبول! گرچه بماند خیلی جای عجیب و غریبی هم نبود. جای پارک نبود ولی عجیب غریبم نبود روزی شونصدتا از این مدلها فقط در مسیر خودمه که حتی براشون بوق هم نمی‌زنم و کلا در تهران دوبل پارک کردن طبیعیه. که حالا ما میگیم اصلا غیر طبیعی بود و می‌پذیریم که جای خوبی نبود! خب راستش در عجب از اونی نیستم که روی موتور با کوله پشتیش نگاه انداخت داخل ماشین و به منی که قسمت شاگرد با دوتا بچه یکی توو بغلم یکی آویزون از سر و گردنم نشسته بودم گفت کدوم دیوونه ای اینجا پارک می‌کنه اخه؟ فقط من در عجبم از راننده پرایدی که دید زن و بچه فقط توو ماشینن و هوار زد و توو تخم چشمای من نگاه کرد و گفت آخه اینجا پارک میکنن قورومساق؟!...خب تو حق اعتراض داشتی منم عذرخواه بودم ولی این مدلی؟! من حقیقتا نمی‌دونم این واژه یعنی چی فقط می‌دونم خیلی زشته. یعنی میدونم خیلی خیلی زشته و فقط با خودم فکر میکردم قدیما لات ترین مردها هم جلو زن و بچه حرمت نگه میداشتن. اصلا اینا هیچی، فکر میکردم خودت خجالت نکشیدی مرد؟! خلاصه که ناراحتم کرد، خدا ناراحتش نکنه! اما ناراحت از این زمونه ای که آدم هایش دارن خیلی بی رحم میشن...ناراحت از اینکه به کجا چنین شتابان؟!...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/127/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از بیست و دوم فوریه تا ماهی قرمز!</title>
		<link>https://fevrier.blogix.ir/post/126</link>
		<guid isPermaLink="true">https://fevrier.blogix.ir/post/126</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 14:41:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یسری از چیزهای دوست داشتنی رو نمیتونی با خودت هربار جمع کنی و بندازی توو کوله و ببری اینور اونور. باید بذاری سر جاشون باقی بمونن و فقط با خاطراتشون زندگی کنی. مثلا تو نمیتونی پنجره ی دوست داشتنیه رو به اون تک درخت اشپزخونه رو که هر صبح پشتش مینشستی و یه قهوه میخوردی رو با خودت برداری بیاری خونه جدید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:300/300;" src="https://uploadkon.ir/uploads/2c8f01_26IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B9%DB%B0%DB%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B4%DB%B2%DB%B0%DB%B0-300-x-300-pixel-.png" width="300" height="300"></figure><p>یسری از چیزهای دوست داشتنی رو نمیتونی با خودت هربار جمع کنی و بندازی توو کوله و ببری اینور اونور. باید بذاری سر جاشون باقی بمونن و فقط با خاطراتشون زندگی کنی. مثلا تو نمیتونی پنجره ی دوست داشتنیه رو به اون تک درخت اشپزخونه رو که هر صبح پشتش مینشستی و یه قهوه میخوردی رو با خودت برداری بیاری خونه جدید. باید فقط با خاطراتش زندگی کنی. حقیقتا احساس میکنم «بیست و دوم فوریه» فصلی زیبا بود که متعلق به بیان بود. بیان دوست داشتنی که ده سال، شیرینی نوشتن رو بهم هدیه داد. اونقدر شیرین که بلاگفا توی ده سال قبلش نتونست این کارو بکنه. اما باید «بیست و دوم فوریه» رو در بیان جا بذارم و اگر بنا باشه در منزل جدیدی که حقیقتا هنوز نمی‌دونم قراره کجا سکنی بگزینم واقعا، اصلا میخوام بنویسم یا نمی‌خوام که حقیقتا بینش موندم، می‌خوام که با پنجره ی جدیدی باشه...اسم وبلاگ برای من اسمی ست که خودم بتونم حسش کنم. بیست و دوم فوریه زادروز خودم بود و برام معنای زندگی داشت... اما اگر بنا باشه فصل جدیدی از زندگی یک زن ۳۶ ساله رو روزی جایی ورق بزنم اینجا یا هرجای دیگه، حتی در ذهن خودم! دوست دارم این فصل جدید نام خودش رو داشته باشه... « ماهی قرمز»....هم ماهی برای من نماد جنب و جوش و تلاش برای زندگیه، هم رنگ قرمز که توی ۳۶ سالگی تازه دوستدارش شدم برام نماد شور و شوق و شعف برای زندگیه... توی روزهای جنگ و گرونی و نامعلومی آینده و کلا وضعیتی که حال هیچکس خوش نیست، ولی من مثل یه ماهی قرمز دارم توی دریای زندگی خودم شنا میکنم و تا وقتی که قلوپ قلوپ آب میاد و می‌ره توو دهنم و نفسم در این دنیای فانی می‌ره و میاد، دوست دارم زندگی کنم و به آدم های زندگیم زندگی ببخشم. مخصوصا حالا که مامان دوتا جوجه ی رنگی هم هستم. البته باید بگم دوتا ماهی گلی...خلاصه اینجا یا هرجایی که تصمیم بگیرم بنویسم دوباره، درواقع دفتر خاطرات زنی ست که هیییچ اصراری نیست برای خواندنش. اگر شبیه شما فکر نمی‌کرد اگر شبیه شما زندگی نمی‌کرد اگر شبیه شما حرف نمی‌زد اگر شبیه شما نبود خواهشاً ببندید و برید و اجازه بدید آدم ها یه گوشه ای برای خودشون داشته باشند. خلاصه که از امروز یه ماهی قرمزم، اگر نوشتم، ماهی قرمز رو دوست داشته باشید خواهشاً:)...</p><p>با تو ام قاب عکس نارنجی</p><p>با تو ام زر قبای پاییزی</p><p>در نگاهت حضور مولانا ست</p><p>پا رکاب دو شمس تبریزی!</p><p>توی چشمت دوباره ماهی ها</p><p>توی چشمت عمیق اقیانوس...</p><p>و در آخر با این تیکه از شعر علیرضا جان آذر که روزگارانی داشتم با اشعارش و گوشه ی وبلاگ بیانم نوشته بودمش؛ این پست و فصل بیست و دوم فوریه رو می‌بندم و تمومش میکنم و با دو بیت انتهاییش و« توی چشمت دوباره ماهی ها»، از نیمه ی ۳۶ سالگی سلامی دوباره میکنم به زندگی و پاییزی که داره میاد و من عاشقانه دوستش دارم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://fevrier.blogix.ir/post/126/comment</comments>
		<dc:creator>ماهی قرمز</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>